رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان
بسم الله الرحمن الرحیم



ما بار سفر بستیم
و
زین وبلاگ به

این وبلاگ
ermiabaran.blog.ir


سفر کردیم



به امید دیدار شما در رفیقخانه جدید
یا حق




طبقه بندی: ارمیا، 
[ چهارشنبه 16 مهر 1393 ] [ 10:00 ب.ظ ] [ ارمیا ]

هزار هزار فکر، ذهنت را درگیر کرده است، در خیابان های شلوغ شهر پرسه می زنی، داری زندگی می کنی، به این ور و آن ور می زنی و آخرش کم می آوری؛ از میان مردم رنگارنگ شهر هزار رنگ عبور می کنی، دود می خوری و بوق و هیاهوی آدم ها روی اعصابت رژه می رود، به آرامش نیاز داری، به یک جای آرام؛ می خواهی درد هایت را به کسی بگویی، می خواهی خودت را خالی کنی؛ قدم کش به سمت نقطه ای از شهر می روی، آنقدر توی ذهنت شلوغ هست که متوجه کی رسیدنت نمی شوی، به دری می رسی که همیشه باز است. وارد می شوی، جمعیتی می بینی که تو را یاد شلوغ ترین مکان های عالم می اندازد و ته دلت می لرزد که شاید نشود اینجا هم به آرامش رسید، شاید نتوان درد دل کرد، اما همین که به صاحب خانه سلام دادی و او جوابت داد انگار همه ی دردهایت را فراموش می کنی، انگار دردی نداشته ای که بخواهی درد دل کنی، اصلا آرام می شوی، و حتی تر انگار همیشه آرام بوده ای. اصلا این حرم عجیب ترین جای عالم است، هیج جوری نمی شود توصیف اش کرد و سلام بر تو ای باران مهربانی و رأفت، ای مایه ی آرامش قلب های خسته، سلام.

این روزها و به خصوص امشب به گوش مان نام امام رضا(ع) زیاد برخورد کرده است، این روزها حتما خیلی از ما به یاد امام رضا(ع) افتاده ایم، به خصوص که در مشهد الرضا هم باشی. خوشحال شده ایم به خاطر میلاد ایشان و خوشحالی مان را با دادن پیامک با دوستان مان تقسیم کرده ایم مثل دوستان من که امشب پیام باران کرده اند ما(من و گوشی ام) را! و چقدر لحظات زیبایی ست این لحظات و زیباتر امشب و فرداست. و خیلی ها امشب و فردا به یاد حرم رفتن می افتند و خوب است البته این یادآوری ها؛

و ما مشهدی ها چقدر مدیون این امام مهربان هستیم و چقدر باید جواب دادن در قبال این نعمت عظیم سخت باشد و چقدر ما هم مثل غیر مشهدی ها شده ایم که فقط ولادت و شهادت و روزهای خاص به یاد حرم می افتیم و باقی روزگار را سرگرم گرم کردن زندگی سردمان هستیم، و حال آنکه گرما را باید در جای دیگر جستجو کرد.

من فقط می خواستم تبریکی گفته باشم و شادی ام را با شما تقسیم کرده باشم، همین!

التماس دعا، یا حق. 




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  شعر، متن ادبی،  گل واژه ها،  ارمیا، 
[ جمعه 7 مهر 1391 ] [ 12:14 ق.ظ ] [ ارمیا ]

هفت روز آخر را که شروع کردم به خواندن اولش کمی مخ ام تاب برداشت تا اینکه وارد خط اصلی روایت گری محمدرضا بایرامی شدم و به بعدش چقدر زیبا روایتگری کرده بود. کتابی که شده است برنده ی بهترین خاطره ی ادب پایداری در طول 20 سال و منتشر شده توسط سوره مهر در 144 صفحه.

جاهایی با خود فکر می کردم اول شخص داستان دارد به مرگ نزدیک می شود و احتمالا در چند صفحه ی آینده باید روایت چگونه شهید شدن اش را بخوانم و اگر باور نداشتم اتفاقات و خاطراتی که دارد در کتاب بیان می شود ازآن خود نویسنده است برای اش شهادت را مسجم می کردم. به نظرم می رسد هر کسی باید این خاطره ی شیرین و دردآور را بخواند. باید خواند تا سختی را چشید، تشنگی را نوشید و به یاد سختی ها و واقعیت های ناگفته ی آن روزگار افتاد.

همیشه برای ام انتخاب بخشی از یک کتاب برای نوشتن سخت بوده است، این بار هم:

"می گویم: بلند شید! بلند شید! نباید اینجا بیفتیم. نمی دانم صدایم را می شنوند یا نه. راه می افتم، و احساس می کنم که آنها هم راه افتاده اند. می رویم و دیگر نمی دانم چگونه. انگار زمان و مکان، هر دو گم شده اند و ما هم با آنها. نمی دانم چند ساعت است که داریم می رویم و به کجا؟ تنها چیزی که مثل یک خواب دور، مثل یک رؤیا و یا یک کابوس، در ذهنم می ماند، افتادنها و بلند شدن های پی در پی است و تصویر مات چند چیز دیگر: یک صخره ی سفید که ما آن را، با یک خودروی از راه مانده اشتباه گرفتیم و فکر کردیم که می توانیم از آب رادیاتورش، استفاده کنیم. یک بلندی که مجبور شدیم از آن پایین بپریم.

یک گیاه تلخ که به هوای داشتن آب، جویدیمش و آب نداشت. یک گذرگاه تنگ و هراسناک که در مواقع عادی، جرئت نمی کردم پای در آن بگذارم و ... "




طبقه بندی: باران کتاب،  ارمیا، 
[ پنجشنبه 6 مهر 1391 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ ارمیا ]

63 صفحه بیشتر نبود؛ فکر کنم سخنرانی استاد را به کتاب تبدیل کرده اند؛ وقتی خواندمش، سخت به دلم نشست، و افسوس که چرا زودتر از اینها این کتاب به دست من نرسیده است. روز بعدش رفتم و برای یکی از دوستان جوانترم، یکی دیگر به عنوان هدیه خریدم تا بدهم به او.

"جوان و انتخاب بزرگ" کتابی است برای یک جوان که می خواهد انتخابی به بزرگی روح اش داشته باشد. من به خودم و همه ی دوستان جوان ام پیشنهاد می کنم این کتاب را بخوانند.

من در این کتاب تعریف جوان را خواندم(می خواستم بنویسم فهمیدم، دیدم حالا حالا ها کار دارد تا ما فهمیده شویم!)، معنای انتخاب بزرگ را دانستم و باعث شد از زاویه ای دیگر به خودم نگاهی بیاندازم. با این جمله حال کردم که "انسان اصلا هیچ وقت نمی میرد" و یکی از شیرین ترین بخش های کتاب این است که خودمان کدام هستیم؟!









اگر جوان، در جوانی خود انتخابی به وسعت ابدیت نکند، به جوانی خود خیانت کرده است.






نمایی از کتاب: یکبار یکی از فرزندانم اشک ریزان وارد اتاق من شد و گفت: نقاشی ام را برادرم پاره کرده است. پرسیدم: چه کسی این نقاشی را کشیده بود؟ گفت: خودم. گفتم خودت کو؟ دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت: این خودم است. گفتم این که سینه ات است! دستش را روی سرش گذاشت و گفت: این. گفتم: این هم که سرت است. خندید و رفت و اصلا یادش رفت که نقاشی اش پاره شده است. حالا بالاخره این خودی که این نقاشی را کشیده است کدام است که این سینه و سر، سینه و سر اوست؟ این سؤال همین طور او را به خودش مشغول کرد که بالاخره من کو؟

{جوان و انتخاب بزرگ، اصغر طاهرزاده، لب المیزان، مباحث معرفت دینی، انسان شناسی1}




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  باران کتاب،  ارمیا، 
[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 12:48 ق.ظ ] [ ارمیا ]

بعضی وقت ها اگه حرف حق رو بزنی، همون چیزی که هست رو بگی، خیلی ها می پذرین، اما امان، امان از نگفتن.

پیشنهاد یک انسان تازه به دوران رسیده به خودش و رفقایش: یک بار این کتاب را بخوانیم تا حداقل تکلیفمان با خودمان مشخص شود! حق؟ با خودمان، نه اینکه وقتی داری می خوانی باز بین باقی آدمها سرک بکشی، بالام جان، خودمان. از مظلومیت های این کتاب هم بگویم که وقتی داشتم می خواندم، همین رفقای گل مذهبی ام جوری برخورد می کردن که مفهوم خودمانیش می شود این: مسئله حجاب چه ربطی دارد به تو؟ آخه داداش جون چون اسمش مسئله حجابه دیگه بر ما حرامه خوندنش، اون آیه خیره نگاه نکردن رو هم خدا برا خانما فقط نازل کرده حتما! با ما که نیست یه موقع!

امان از من که هنوز نفهمیدم حقیقت دینم رو؛ ما فقط عادت کردیم، به عادتامون عادت کردیم، قبل از همه هم خود من، عادت کردم که یه کارایی رو بکنم، یه کارایی رو نه، به قول رفقا تو جویم دیگه؛ اگه فردا جومون عوض بشه ما هم عوض می شیم! وقتی حقیقت رو ندونیم همین میشه دیگه!

صفحه 121: "بعد می فرماید:((و اذا قیل لکم ارجعوا فارجعوا)) اگر صاحبخانه به شما گفت برگردید نمی توانیم شما را بپذیریم، شما هم برگردید و ناراحت نشوید. 

صفحه 234: "من مصلحت را در گفتن حقیقت می دانم.آنچه مصلحت ایجاب می کند جز این نیست که بایداین خیال را از سر زنان امروز خارج کنیم که می گویند حجاب در عصر حاضر غیر عملی است؛ ثابت کنیم که حجاب اسلامی کاملا منطقی و عملی است."

{{مسئله حجاب، استاد شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا}}




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  اجتماعی،  باران کتاب،  ارمیا، 
[ چهارشنبه 1 شهریور 1391 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ ارمیا ]
در این شب های بارانی برای هم دعا کنیم


بعضی وقت ها احساس می کنم قلب ام به شدت سخت شده است
احساس می کنم سختی قلب ام به خاطر دوری از توست
یعنی مطمئن ام
اما این را هم ایمان دارم که با یاد تو قلب ام آرام می گیرد
و امشب ...
مرا به آغوش بکش
دستت را بگذار روی قلب ام تا آرام شود.

فَلَمْ أَرَ مَوْلًى كَرِیما أَصْبَرَ عَلَى عَبْدٍ لَئِیمٍ مِنْكَ.

من هیچ مولاى كریمى را بربنده زشت‌كارش صبورتر از تو بر خودم ندیده‏ام!

التماس دعا، یا حق




طبقه بندی: ارمیا،  گل واژه ها، 
[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 08:52 ب.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 23 ::      ...   11   12   13   14   15   16   17   ...  

درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات