رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان

ملکِ پهناورِ درد

ملکِ پهناورِ درد را میان مادرها و پدرها تقسیم کرده اند. خارستان های فرودستش را به مادران داده اند، ارتفاعات کشت پذیرش را به پدران. این است که عرق ریزی تن به پدران می رسد، تحمل زخم تیغ به مادران.

مرحوم نادر ابراهیمی(سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد، جلد2، صفحه173)

پس نویس: این پست بهانه بود، بهانه برای گفتن این که هم الان، عموی پدرم در راه غسال خانه است؛ پدر پسرعموی ام، بزرگ یک فامیل؛ روزی شخصی به من گفت: پدر مثل کوه است، پشت آدم است، تا هست شاید نفهمی، اما همین که رفت، یکباره پشت ات خالی می شود، آنجاست که تازه می فهمی چه کوهی پشت ات ایستاده بوده است!!!

برای همه ی پدران و مرحوم نادر ابراهیمی و پدر پسر عموی من، وقت کردید، هدیه ای بفرستید.

یا حق




طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  اجتماعی،  گل واژه ها،  شعر، متن ادبی،  اندیشه های بی مقدمه!، 
برچسب ها: نادر ابراهیمی، ارمیا، خطی از هزاران، متن کتاب، سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد، پدر، مادر،  
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 08:15 ق.ظ ] [ ارمیا ]

سه دیدار از حقیقت

اول:

نام کتاب: سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد(براساس داستان زندگی امام روح الله خمینی(ره))

نویسنده: نادر ابرهیمی

ناشر: سوره مهر

جلد اول: رجعت به ریشه ها

جلد دوم: در میانه ی میدان

دوم:

از برخی کتاب ها باید نوشت، نوشتنی؛ اما باید اهل قلم اش بنویسند، تا خدای نکرده ظلم به کتاب و نویسنده اش نشود. می خواهم از این کتاب بنویسم، اما، نه خیلی آسان.

ارمیا این کتاب را خواند و رفیق قریب اش هم، و هر دو افسوس خوردند از این که چه کسانی را که باید بشناسند اما نمی شناسند؛ و حیف از ایشان که مریدان شان دم از آنها می زنند به نیکی بی آنکه آنها را بشناسند و نامریدان شان دم از آنها می زنند به زشتی بی آنکه آنها را بشناسند. و این حکایتی ست غریب از نشناختن و ندانستن و چه فرقی است بین مرید و نامرید. ارمیا و رفیق قریب اش پیشنهاد می کنند به همه ی دوستان شان تا این کتاب و این داستان شیرین را به قلم مرحوم نادر ابراهیمی حتما بخوانند و لذت ببرند، لذتی!!! از داستان، از دیدارها، از جملاتی که آدم دوست دارد زیرشان خط بکشد و هی با خودش تکرار کند و تکرار کند.

سوم:

کتاب که دو جلد دارد حکایت گر سه دیدار است که خواننده را در سه دنیای متفاوت اما مرتبط با هم و تکمیل کننده ی هم سیر می دهد. داستان سه دیداری که در کنار هم معنا پیدا می کند و امام روح الله را به شما می شناساند.

دیدار اول، دیدار مرید و مریدان با مرادی است که آمده غبار از حرف های گذشتگان بتکاند، دیدار با مردی که از فراسوی باور ما آمده است؛ دیدار دوم، دیداری است با کودکی که تفکر بازی اوست؛ و دیدار سوم، دیدار با شیخی ست که نگین می شود، دیدار حاج آقا روح الله است با آیت الله مدرس و آیت الله کاشانی و ... .

چهارم:

"من داستان می نویسم، تاریخ نمی نویسم، تاریخ های بسیاری قبل از من نوشته شده است و هم زمان با من و بعد از من نیز نوشته خواهد شد؛ اما داستان فقط یک بار نوشته می شود؛ فقط یکبار.

 آن ها که واقعیت را می خواهند نه حقیقت را، و طالب واقعیات تاریخی هستند نه حقایق انسانی، می توانند بی دغدغه ی خاطر، به بهترین تاریخ ها مراجعه کنند." (نادر ابراهیمی، اولین صفحه ی کتاب)

پنجم:

چون می خواهم بعدتر بخش هایی از کتاب را در پست های دیگری قرار بدهم، همان طور که در پست قبل گذاشتم، پس دیگر پنجم بی پنجم!!!

پس نویس: جان من حال کردید، دیدید چه لفظ قلم هم بلدم بنویسم !!!




طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  اندیشه های بی مقدمه!، 
برچسب ها: نادر ابراهیمی، امام روح الله، ارمیا، معرفی کتاب، باران کتاب، رفیق قریب، سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد،  
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 07:40 ق.ظ ] [ ارمیا ]

شهادت و خودکشی

     شهادت، تن به مرگ سپردن نیست، بل در حفاظت از آرمان، شمشیر کشیدن است و جنگیدن و ناخواسته در مهلکه افتادن و پیوسته دست رد بر سینه ی هلاکت زدن و آن گاه، در لحظه یی بی بدیل، به ناگزیریِ مرگ رضا دادن و لبیک گفتن، یا حتی فرصت لبیک هم نیافتن.

     شهادت، انتخاب نوعی زندگی است، نه انتخاب مرگ.

     شهادت، انتخاب گونه یی زندگی آرمانی است که به اجبار، به مرگی آرمانی می انجامد، نه خویشتن را به دهان مرگ پرتاب کردن یا بی خبر از همه جا، ناگهان، به دست کافران و ظالمان کشته شدن.

     در شهادت دو اصل تردید ناپذیر و جود دارد: یکی سرسختانه و لجوجانه مبارزه کردن، دیگر پرهیختن از مرگ.

     اگر من، به دلیل وادادگی، ناامیدی و خستگی، از مرگ استقبال کنم، این خودکشی است نه شهادت، و کاری است یکسره در خط بی اعتبار کردنِ شهادت.

سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آید، جلد اول، صفحه 185، مرحوم نادر ابراهیمی.

پس نویس: بزودی درباره این کتاب خواهم نوشت.




طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  اجتماعی،  گل واژه ها،  شعر، متن ادبی، 
برچسب ها: مرحوم نادر ابراهیمی، سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آید، ارمیا، متن کتاب، کتاب باران،  
[ جمعه 20 بهمن 1391 ] [ 08:54 ب.ظ ] [ ارمیا ]

به خودم قول داده ام معرفی های کتاب ام در کوتاه ترین حالت ممکن باشد، اگر بتوانم؛ این قدر کوتاه که این جوری می شود.

(( گفت و گو های ملت توی تاکسی؛ چقدر تا حالا بهشون فکر کردی؟؟؟ ))

نام کتاب: مأمور سیگاری خدا

نویسنده: محسن حسام مظاهری

ناشر: انتشارات افق، چاپ اول 1391، 136 صفحه

کجا میشه خرید: کتاب آفتاب، پاساژ رحیم پور، البته تو مشهد!

کتاب حکایت تاکسی نگاری های نویسنده است، نویسنده ای که کارشناس ارشد جامعه شناسی ست و این ضبط و ثبت گفت و گو ها پروژه ای تحقیقی ست برای اش. گفتگوهایی که بین مردم در تاکسی یا به قول نویسنده در "تاکسی گروه" شکل گرفته است. گفتگوهایی که با هنر نویسنده تبدیل به داستان های کوتاه و خواندنی شده است که برای هر کدام از ما می تواند جملاتی آشنا باشد که خودمان آنها را در جامعه بارها شنیده ایم و شاید به نوعی برای مان تکراری شده است. اما مهم تر از خود داستان ها که همان گفت و گو های شکل گرفته در تاکسی گروه است، مقدمه ای ست که نویسنده با نگاهی جامعه شناسانه آورده است.

نگاهی جدید به تاکسی! و محیط اجتماعی کوچکی که در تاکسی ها شکل می گیرد و نویسنده از آن با عنوان "تاکسی گروه" یاد می کند، پدیده ای که بیشتر مردم شهرهای بزرگ هستند که با آن درگیرند، و این که، این گروه کوچک اجتماعی چگونه شکل می گیرد، معمولا چه جملاتی آغاز کننده این ارتباط اجتماعی هستند و چه حرف هایی و چه کسانی در این گروه بیشتر حضور دارند. گفتار و رفتار آدم هایی که در تاکسی حضور دارند به نوعی بازتاب دهنده ی وضعیت اجتماع است.

من: برخلاف نویسنده من اصولا بنا به دلایل اقتصادی، اتوبوس و مترو را بر تاکسی ترجیح می دهم مگر در مواردی!!!برای من هم مقدمه کتاب و هم داستان های کتاب شیرین بود، و برای اینکه بفهمید برای شما هم همین قدر شیرین است یا نه، بخشی از ابتدای کتاب و بخشی از داستان های کتاب را می آورم:

" به نظر من تاکسی ها به عنوان یکی از بهترین و منحصربه فردترین محل ها برای گفت و گو و تبادل نظر شهروندان، حکمِ قلب تپنده ی یک شهر را دارند. مادامی که مردم یک شهر در تاکسی با هم حرف می زنند، فارغ از اینکه چه می گویند، یعنی هنوز روابط انسانی در آن شهر حیات دارد؛ یعنی هنوز آدم های شهر هم دیگر را می بینند؛ یعنی هنوز سطحی از اعتماد هست، هم دلی دور نیست، هم زبانی ممکن است. از این منظر، این که اعضای یک خانواده وقتی در اتومبیل شخصی شان نشسته اند، با هم حرف بزنند، چندان اهمیتی ندارد. مهم آن است که تعدادی "غریبه" بتوانند با هم گفت و گو کنند. "

سؤال های من درآوردم برای اینکه بفهمید در ادامه مقدمه چه بحث هایی پیش کشیده می شود:

- چرا تاکسی؟

- تأثیر ترکیب اعضای تشکیل دهنده و خصوصیات شان در تشکیل گروه چگونه است؟

- عوامل و متغیرهای لازم و کافی در تشکیل گروه چیست؟

- کلید جمله هایی که باعث شکل گیری گروه می شود و ویژگی های یک کلید جمله خوب چیست؟  

و "" داستان های اش را هم خودتان بروید بخوانید . . . ""

ببخشین دیگه طولانی شد

مصاحبه محسن حسام مظاهری با خبرگزاری مهر

یا حق




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب،  اجتماعی، 
برچسب ها: کتاب، معرفی کتاب، باران کتاب، ارمیا، کتابخانه باران، محسن حسام مظاهری، مأمور سیگاری خدا،  
[ جمعه 13 بهمن 1391 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ ارمیا ]

چند هفته پیش سوار اتوبوس بودم و نشسته، داشتم ابوالمشاغل را می خواندم. نزدیکی های دانشگاه، کتاب را بستم و می خواستم بگذارم توی کیف ام که جوان بغل دستی ام که تقریبا هم سن بودیم، پرسید: کتاب چی بود؟ و من کتاب را به او نشان دادم و گفتم که نامش ابوالمشاغل است و نوشته نادر ابراهیمی. بگذشت چند هفته ای تا چند روز پیش که داشتم می رفتم به دانشگاه، ایستاده و آن جوان را دیدم نشسته که داشت ابوالمشاغل می خواند.

چند ماه پیش بود که ابن مشغله نادر ابراهیمی را خواندم و اولین کتاب از او، می خواستم برای اش چیزی بنویسم که نشد که نشد تا اینکه ابوالمشاغل را هم خواندم و حالا  برای هر دو که پی هم هستند می نویسم.

روایتی شیرین از زندگی نویسنده به قلم نویسنده، از زندگی پر قصه و پر فراز و نشیب و پر از تلخی و شیرینی که هر ورق اش درسی است برای جوان های وطن، من جمله خودم. از آن کتاب هایی که آدم دوست دارد زیر بعضی جملات اش را خط بکشد و با خودش تکرار کند، سرتان را درد نیاورم، چند عبارت به ذهن ام رسید و من هم مانده ام معطل که بنویسم یا نه؟ نمی نویسم اما خواندن این کتاب را به همه، همه اعنی خیلی ها، اعنی خودم، شما، آنها، به همه ی آدم های به اصطلاح روشنفکر و همه ی آدم های به اصطلاح مذهبی توصیه می کنم و از این پس در این وب پست هایی را خواهید دید از جملات مرحوم ابراهیمی. و چقدر افسوس ناک است این که آدمی محروم باشد از خواندن کتاب های مرحوم ابراهیمی و این افسوس را هنگامی درک خواهید کرد که یک کتاب از ایشان را بخوانید.

 

ابن مشغله: نادر ابراهیمی، از مجموعه ی مردان کوچک1، انتشارات روزبهان، 125 صفحه: لینک معرفی کتاب در جا کتابی

ابوالمشاغل: نادر ابراهیمی، از مجموعه ی مردان کوچک2، انتشارات روزبهان، 248صفحه: لینک معرفی کتاب در جاکتابی

 

داده هایی برای نادر ابراهیمی

 ابوالمشاغل، صفحه 19:

ابن مشغله می گفت: راهِ بسیار درازی در پیش است، بسیار دراز... . در این راه طولانی، وقت، برای همه کار خواهی داشت، به قدر کافی، و اضافه هم خواهی آورد، آنقدر که دیگر ندانی با آن چه می توانی بکنی، و چه باید کرد... . پس خودت را خسته مکن و از نفس مینداز!

ابوالمشاغل می گوید: راه، تنها زمانی بسیار دراز است که در ابتدای آن باشی، یا حتی در کمرکش آن. در پایان، ناگهان، می بینی که یک لحظه بیشتر نبوده است و بسی کمتر از لحظه: یک قدم مورچگان.

در حقیقت، این کوتاهی و بلندی راه نیست که مسأله ی ماست. مسأله، آن چیزی است که ما، در امتداد این راه، برای دیگران که ناگزیر از پی ما می آیند باقی می گذاریم تا که طی کردن اش را مختصری مطبوع، گوارا، شیرین و لذت بخش کند. پس، حق است که خودمان را، اگرنه برای ساختن کاروانسراهای بزرگ و آب انبارهای خنک، لااقل برای برپاداشتن یک سایه بان کوچک، خلق یک بیت شعر خوب، روشن کردن یک چراغ ابدی، و یا ضبط یک صدای مهربان"خسته نباشی" خسته کنیم و از نفس بیاندازیم...

به حق که چه از نفس افتادن شیرینی ست آن و چه خستگی غریبی ... 




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  باران کتاب،  ارمیا، 
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 04:14 ب.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  

درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic