رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان

مینا: گاهی قرار گرفتن اتفاقی بعضی چیزها در کنار هم زندگی ما را تغییر می دهد.

ارمیا: به نظر من قرار گرفتن این بعضی چیزها کنار هم نمی تواند اتفاقی باشد.

مینا: دلم می خواست فراموش کنم اما نشد. زهره نگذاشت و میرزا جعفرخان و پدر؛ پدر که همیشه انگار رنج عالم را برای خودش تکرار می کرد. انگار که هم­زمان بار همه­ی مردم کره­ی زمین از اول تا آن­روز روی شانه­هایش بود.

ارمیا: دانستن بعضی غم­ها و تلخی­ها شیرین است؛ یک تلخی شیرین. نمی تواند اتفاقی باشد؛ دیدن یک فیلم و دو روز بعدش خواندن یک کتاب، چگونه می­تواند اتفاقی باشد؟ نمی­تواند باشد. وقتی این دو چیز با هم، به هم آمیخته می­شوند، مرا درگیر می­کنند. مرا به پانزده قرن پیش و پیش­تر می­برند و باز به امروز روز برمی­گردانند، چگونه می تواند اتفاقی باشد؟! و جهل، و ما که جهل گذشتگان را سخت محکوم می­کنیم و غافل از جاهلیتی که امروز سخت درگیرش شده­ایم.

میرزا جعفرخان منشی باشی: در شگفتم از صبر پروردگار که چگونه با این همه ظلم و جور بندگانش، زمین و زمان را درهم نمی­پیچد؟! به زلزله و صاعقه­­ای از میان برنمی­داردمان و یا حجتش را بر ما حاضر نمی­کند که ریشه­ی ستم را یک­سره برکند؟! هم چنان ایستاده و می­نگرد تا ببیند این نامردمی را تا کجا ادامه خواهیم داد. اما مگر شقاوت انسان پایان هم دارد؟

پدر مینا: ما برای آن­که درست جلو برویم باید پشت سرمان را بشناسیم.

ارمیا: امان از عدم شناخت و یا شناخت از نوع سطحی­اش؛ وقتی تاریخ پوست می­اندازد و ما تاریخ را می­بینیم اما پوست انداختنش را نه! جاهلیت همچنان باقی­ست فقط پالان­اش عوض شده است، و البته انسان است و فراموشکاری؛ باید به خودمان نهیب بزنیم، خودمان را بیدار کنیم، کاری بکنیم، کم­اش باید دلمان به حال خودمان بسوزد!

...

بازپرس: می­خوام به تدوین قوانین برم... شاید جوابی برای سوالهام پیدا کردم!

هیس! دخترها فریاد نمی­زنند ...

...

بهانه ها برای نوشتن این پست و پیشنهاد حال­ام: خواندن یک رمان خواندنی و تامل یرانگیز در قطع پالتویی با عنوان "لالایی برای دختر مرده" نوشته "حمیدرضا شاه­آبادی" از نشر "افق"؛ و فکر می­کنم ماجرای دختران قوچانی هم بهانه­ای بوده است برای نویسنده؛ و تماشای یک فیلم: "هیس! دخترها فریاد نمی­زنند..."، البته پیشنهاد یک فیلم، تایید صددرصد آن نیست، همانطور که پیشنهاد یک کتاب؛ وحتما می­تواند بر آن انتقادهایی وارد باشد!!!

لالایی برای دختر مرده:"دختر دوباره زد روی شانه­ام و پرسید: «تو بابای منی؟»

من جواب ندادم. پشتم به دختره بود و به پدر زهره نگاه می­­کردم. گفتم: «الحمدلله همه چیز به خیر و خوشی گذشت، فقط باید از این به بعد ...»

که دختره زد روی شانه­ام و گفت: «تو بابای منی؟»

با عصبانیت برگشتم و گفتم: «آره باباجون، من بابای تواَم، چی می­خوای؟!»

و دختر یک­مرتبه چنان سیلی محکمی به صورتم کوبید که کم مانده بود زمین بخورم. دستم را روی صورتم گذاشتم و قبل از آن­که چیزی بگویم، دختر گفت: «ببین خوبه؟ خودت خوشت می­آد؟ چرا می زدی سیاه و کبودم می­کردی؟»

و من که داغ شده بودم سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم. فقط صدای خنده­ی سربازی را که نزدیکم ایستاده بود می شنیدم."

 

مینا: ایستاده بودم روی لبه­ی طبقه­ی پنجم از بلوک سیزده.



پی نوشت 1: همیشه کشف روابط بین مسائل مختلف برای­ام شگفت­انگیز است!!!
پی نوشت 2: این پست، معرفی کتاب یا یک فیلم نیست!!!
پی نوشت 3: می دانم، این پست را احتمال زیاد فقط کسی می فهمد که قبلا این رمان و یا این فیلم را دیده باشد؛ به هرحال خرده مگیرید، جوانیم هنوز!!!



طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب،  اندیشه های بی مقدمه!،  سینما،  اجتماعی، 
برچسب ها: ارمیا، لالایی برای دختر مرده، حمیدرضا شاه آبادی، هیس!دخترها فریاد نمی زنند، باران کتاب، سینما، اجتماعی،  
[ پنجشنبه 7 شهریور 1392 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ ارمیا ]

ماشاءالله هزار ماشاءالله آمار کارهای فرهنگی در کشور فرهنگ دوست مان بالاست؛ و درصدی از این کارها و طرح های فرهنگی واقعا طرح های خوبی است اما خوبی اش تا زمانی که روی کاغذ است چندان مهم نیست، مهم مرحله ی اجرای یک طرح خوب فرهنگی است که اگر خوب اجرا شود شاهد نتایج اثربخش آن طرح خواهیم بود.

بوستان در بوستان نام یک طرح است که در شهر مشهد درحال اجراست. از قسم همان کارهای فرهنگی! و به نظر من یک کار خوب فرهنگی که خوب اجرا شدن اش بسیار مهم است. من قصد قضاوت درباره ی این طرح را ندارم اما به نظر ارمیا، طرح بسیار خوبی در راستای ترویج فرهنگ کتابخوانی در شهر مشهد است. البته اگر خوب اجرا شود!!!

طرح بوستان در بوستان توسط سازمان فرهنگی اجتماعی شهرداری مشهد در حدود 50 بوستان شهر برگزار می شود. در این بوستان ها ایستگاه های کتابخوانی دایر می شود که در تابستان هر روز از ساعت 16 تا 20 فعالیت می کنند. مراجعین به پارک ها که اکثرا کودکان و نوجوانان را تشکیل می دهند (و همین مخاطب، خودش باعث مهم تر و حساس تر شدن این طرح می شود) می توانند با عضویت رایگان در این طرح، کتاب ها را امانت بگیرند و پس از مطالعه به همان ایستگاه برگردانند.

البته در این شهر بزرگ، و البته تر، نه به بزرگی تهران، 50 بوستان رقم بالایی نیست، به عنوان مثال فاصله نزدیک ترین بوستانی که این طرح در آن اجرا می شود تا منزل ما حدود 20 دقیقه است آن هم با خط یازده؛ اما همین هم غنیمت است، حداقل برای بچه های همان محل.

بگذریم! مانده ام که با این همه سر و صدا که سرانه ی مطالعه در کشور پایین است و باید ال کنیم و بل، چرا به جای این همه حرف تعداد کتابخانه های مان را افزایش نمی دهیم، کتابخانه نه صرفا به عنوان مکانی برای کتاب خواندن بل مثل همین ایستگاه ها جایی برای امانت دادن کتاب. کتابخانه های عمومی نه کتابخانه هایی برای کنکوریان محترم و ایام کنکور و با کمال احترام به همه ی بچه مسجدی ها، نه فقط مختص مسجدی ها، که برای عموم مردم! از این هم بگذریم تا متهم نشده ایم! و البت که بعضی مساجد واقعا کتابخانه هایی دارند که آدم می ماند انگشت به دهان!

به نظر شما ما مردم بیشتر کتاب می خوانیم یا تلویزیون نگاه می کنیم؟ سوال سختی است؟! جواب تقریبا روشن است؛ تلویزیون؛ دلایل مختلف دارد که از حد مدرک و سواد ارمیا بالاتر است و متخصصین باید اظهار فضل و نظر کنند اما آیا یک دلیل اش نمی تواند دسترسی راحت به تلویزیون باشد؟ دسترسی راحت و هزینه پایین!و خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، برای کتاب و کتاب خوانی!

و  امیدوارم حداقل مدارس ما کتابخانه هایی مناسب با کتاب هایی مناسب برای فرزندان این سرزمین داشته باشند. البته بسیاری از مدارس دارند و البته تر بسیاری از مدارس هم ندارند؛ بستگی دارد دیگر! به چه چیز؟ به منطقه و محل زندگی تان. و تازه این یک طرف ماجراست، طرف دیگر خود خانواده ها هستند، اعنی خود ما! که کتابخوانی را به کودکان بیاموزیم؛ که در سرزمین ما آموخته می شود البته! اما چه آموختنی! به اجبار و اکراه خواندن کتاب های درسی و دلزده شدن از کتاب، چگونه آموختنی می تواند باشد؟!

بهانه؛ و این بار بوستان در بوستان بهانه ای شد برای گفتن بعضی حرف ها، بعضی حرف های تکراری!

کی باید کاری کرد؟ شاید فردا، شاید بعدا، شاید از شنبه!!!

و فعلا همین بوستان در بوستان سه ماهه هم غنیمتی است در این اوضاع!!!



پی نوشت1: تا الان دو کتاب کم حجم در این طرح خوانده ام که عکس جلدشان را در وبلاگ قرار خواهم داد، انشاءالله! هرچند زحمت مان هم می شود ولی چه کنیم دیگر!!!
پی نوشت2: شهرداری برای من ارگان عجیب و غریبی است! و به این سازمان، ارگان، و بین خودمان بماند، دولتی است برای خودش، انتقادهایی دارم که چون می دانم هیچ کس حتی خودم هم به آنها گوش نمی دهم، پس مطرح هم نمی کنم. حق؟!
پی نوشت3: شما فکر کن این پست تبلیغ حلزون و قابلمه و پفک و چیپس بود، اما تبلیغ شهرداری نبود! خلاصه وبلاگ مان را به خاطر حضور آرم مقدس شهرداری بمباران دعای خیر نکن و دهان مبارک را هم ماه مبارک معطر نکن، خیر ببینی رفیق!!!



طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب،  اجتماعی، 
برچسب ها: بوستان در بوستان، ارمیا، کتاب، کتاب خوانی، کتابخانه، باران کتاب، چرندیات،  
[ شنبه 22 تیر 1392 ] [ 12:05 ق.ظ ] [ ارمیا ]

اول بسم الله، کسب اجازه می کنیم از خاندان "قدسی" برای گذاشتن این پست گران سنگ در وبلاگی چنین حقیر؛ و ادای احترام به ایشان و اندیشه ها و آرمان های والای شان.

این پست دربست متعلق است به (( کافه کتاب آفتاب ))

 

اما بعد:

اول، که گفتم بالا!!!

دوم، خبر بدم از گشایش کافه کتاب آفتاب در بازار کتاب گلستان مشهد که به نظرم سابقه نداشته و اولین حسن سابقه برای قدسیان گرامی ثبت می شود.

سوم، بگم که خداوکیلی تا حالا پام رو تو کافه نذاشته بودم، البته کافی شاپ منظورمه ها، که ارتباط مون با اهالی کتاب پای ما رو به این عرصه هم باز کرد. آدم های بی کلاسی مث ما رو چه به این جاها!!!

چهارم، خب دم خاندان قدسی گرم و اعلام تشکرات! و تبریکات هم به ایشان و هم به مردم مشهد!

پنجم، که خوشحالم از گشوده شدن چنین مکانی در شهر مان و امیدوارم بعدن تر! ها هم که کافه کتاب شلوغ شد، جایی برا ما فقیر فقرا و آدم بی کلاسا هم داشته باشه!

ششم، هی آدم نمی خواد شیرینی این پست رو بدل کنه به تلخی، مگه این شهرداری می ذاره؛ آخه یکی نیست بگه لااقل اون جلوی بازار گلستان رو درست کن! یه دستی به سر و روی اون تابلو بکش! بابا بازار کتابه مثلا، بازار میوه تره بار که نیس آخه!!! البت اول باید ببینیم این دوتا اصلا براشون فرقی داره یا نه؟!

هفتم، دیگه ایشالله کافه کتاب منتظرتون هست!

هشتم، خاندان قدسی، منو ببخشید اگه به جای تبلیغ، ضد تبلیغ کار کردم!!! و متن خوبی ننوشتم؛ گفتم تا داغه بچسبونیم دیگه، که باز سرد بشیم از گذاشتن پست خبری نخواهد بود!

نهم، درباره کافه کتاب آفتاب، بروید  ایـــــنـــــجـــــا  پیش آقا عابس قدسی!

دهم، من دیگه حرفی ندارم!!!


پی نوشت1 از عالم هپروت: احتمال ویرایش این پست وجود دارد اگر عمری و وقتی بود! الان دارم میرم هپروت!

پی نوشت2 از عالم هپروت: ایشالله به زودی دوباره من باب ریا هم که شده، از کتاب هایی که می خوانم، خواهم نوشت!

پی نوشت3 از همون عالم: خبرای خوب دیگه ای هم در زمینه کتاب برا مشهدی ها دارم، که البته بیشترشون می دونن، که اونو هم بزودی!!! می گم! چی خیال کردین!




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب،  اجتماعی، 
برچسب ها: کافه کتاب، کتاب آفتاب، کافه کتاب آفتاب، باران کتاب، ارمیا،  
[ جمعه 7 تیر 1392 ] [ 12:32 ق.ظ ] [ ارمیا ]

بند آگاهی:

انقلاب؛ آزادی؛ حکایتی است انقلاب و آزادی؛ وقتی راه آزادی از انقلاب می گذرد؛ وقتی حرم؛ حضرت رئوف؛ صحن انقلاب و آزادی؛ بهانه می شود برای نوشتن؛ بسیاری پایین پای حضرت را به رسم ادب برای تشرف انتخاب می کنند. تشرف از پایین پای حضرت رئوف و زانوی ادب زدن در محضر حضرت و با امام سخن گفتن؛ و بهتر اینکه، سخن گفتن امام با آدمی، آرام، بی صدا، سخنی نه از جنس امواج صوتی با بسامد و فرکانس مشخص برای رسیدن به گوش، بل سخن گفتنی از جنس نور، برای رسیدن به قلب، که تنها مقصدش قلب است، برای انقلاب؛ قلب، انقلاب؛ این قلب باید منقلب شود، باید دگرگون شود، باید بشنود؛ آدمی در درون و برون باید انقلاب کند تا به آزادی برسد. آنگاه رو به روی حضرت بنشیند و بگوید و بشنود و گفت و شنود کند. باید اول، راه انقلاب را فهمید، سپس انقلاب کرد و آنگاه آزاد شد. "آزادی" مکانی است برای رسیدن به انقلاب!؛ قلب؛ قلب منقلب؛ و "انقلاب" آنجایی است که به آزادی رسیده ای! اسم ها، نشانه ها، شاید سر جای شان نیستند؛ شاید حرف های ارمیا، سر جای شان نیستند؛ حکایتی است انقلاب و آزادی.


بند انقلاب:

برای ارمیا این حرم مکان انقلاب است، که فکر می کنم برای همه ی ما محل انقلاب است. این حرم، حرم انقلاب است، که نه این حرم، این حرم ها، این ستون های استوار سرزمین ها، این محل های تلاقی زمین و آسمان، جاهایی که فرش را به عرش دوخته اند، همه، هستند برای انقلاب؛ قلب؛ آزادی. یک انقلاب با همه ی نتایج یک انقلاب، و انقلاب یک نقطه است، نه برای پایان، که برای آغاز، آغاز نبردی بزرگ. برای رویارویی با هر آنچه در تزاحم راه انقلاب است. و ما آدمیان، نه یک لحظه، که دمادم، پیوسته، نیازمند انقلابیم و انقلاب کردن؛ حرم، حرم ها، تکیه گاه ها، ستون ها، محل های انقلاب؛ انقلاب؛ و آزادی.


بند آزادی:

و آزاد می شوی، و نبرد آغاز می شود، نبرد آدمی با درون، نبرد با همچون وسواسی که از درون کودتا می کند؛ قلب ات را، سینه ات را، نشانه رفته است، تا انقلاب نو پای ات را به زانو درآورد؛ نبرد با همچون وسواس ها، نبرد با هر چه شر است از سوی این دشمن درون. و نبرد آغاز می شود، نبرد آدمی با برون، با همچون نفاثه هایی که از برون شورش می کنند، شمشیر می کشند، رو در رو، و گاهی با خنجری از پشت، با هر چه که در توان دارد، با هر شری که بتواند، آزادی ات را نشانه رفته است، می خواهد روشنی آزادی را نبینی، می خواهد دوباره از تو روشنی را در همان فلق بگیرد، همان ابتدای انقلاب، همان ابتدای دیدن روشنایی آزادی؛ و آدمی، همیشه در جنگ، برای رسیدن به نور.


بند نبرد و آدمی:

و آدمی، این موجود خلق شده از علق، از صلصال، و آموخته شده به وسیله ی قلم، و تربیت شده حضرت رب که بیان را و آنچه را نمی دانسته، آموخته، با یک اله، با یک مالک، با یک رب، در جنگ پیروز است، انقلاب اش به ثمر می نشیند، درست منقلب می شود. قلب؛ انقلاب؛ آزادی؛ جنگ؛ درون؛ برون؛ وسواس؛ نفاثات؛ رب. و آدمی، که گمان مکن پیروز همیشگی است، که چنین نیست، که فراموش می کند رب و اله و ملک و خالق خویش را و فقط خود را می بیند، پس می شورد، طغیان می کند، یک تنه به نبرد می رود، متکی به خویش، بی تکیه گاه، و شکست؛ پایان آزادی؛ و آدمی، همیشه در جنگ، همیشه در حال انقلاب، و آدمی، که می جنگد و انقلاب را حفظ می کند، نیک بخت می شود؛ و آدمی، که کناره می کشد، تیره روزگار.

حرم؛ حضرت رئوف؛ انقلاب؛ آزادی؛ قلب؛ نبرد؛ و آدمــــــــــــــــــــی؛ حکایتی شد انقلاب و آزادی!!!

 

بند پی نوشت:

پی نوشت1: این اندیشه های بی مقدمه، امروز در صحن انقلاب، از ذهن مان تراوید، و امشب کمی پر و بال گرفت!

پی نوشت2: ارمیا کمی عجول است، می دانم، باید بیشتر فکر می کردم و متن پخته تری می نوشتم!

پی نوشت3: با نظرات تان متن ام را بتراشید، البت اگر حال داشتید!

پی نوشت4: الحمد لله .

پی نوشت5: التماس دعا، فعلا همین!!! یاحق!

« لا خَیْرَ فِی كَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَیْنَ النَّاسِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً »

( در بسیارى از سخنانِ درِگوشی [و جلسات محرمانه] آنها، خیر و سودى نیست؛ مگر كسى كه [به این وسیله،] امر به كمك به دیگران، یا كار نیك، یا اصلاح در میان مردم كند؛ و هر كس براى خشنودى پروردگار چنین كند، پاداش بزرگى به او خواهیم داد.) نساء – 114 .

پی پی نوشت: عکس مربوط به یک روز عصر است، نه مربوط به امروز صبح!




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  اجتماعی، 
برچسب ها: ارمیا، اندیشه، بی مقدمه، اندیشه های بی مقدمه، حرم، حضرت رئوف، انقلاب،  
[ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ ارمیا ]

سخن گفتن از او کار سختی است، از نوشته های اش، از اندیشه اش، آن هم برای کسی که اندکی مطالعه درباره او و از او داشته است. ارمیا که در حد و اندازه بزرگان نیست تا بخواهد از بزرگان سخن بگوید، اما برای اش، اندیشه و سیستم فکری دکتر شریعتی بسیار جالب و آموزنده است. حال، روز درگذشت دکتر شریعتی بهانه ای شد تا کتابی درباره او معرفی کنم که برای خود ارمیا بسیار جالب است و خواندنی. کلی فکر کردم تا از شریعتی بنویسم اما دیدم شهید بهشتی با بهترین تعاریف او را و نوشته های اش را تعریف کرده است. تعریف نه به معنای تمجید، بل به معنای توصیف و حتی انتقاد به نوشته های دکتر اما انتقادی همراه با آداب نقد.

جای افسوس است؛ افسوس که ما عادت کرده ایم بیگانه پرست باشیم و مرده پرست، عادت کرده ایم که بزرگان این سرزمین را وقتی می روند می شناسیم، و وقتی می روند هر کس به سود خود می خواهد از آنها استفاده کند. عجیب است واقعا!

 از دکتر، سیگارش را گرفته اند تا پز روشنفکری اش را بدهند و اندیشه اش را رها کرده اند و حتی نمی دانند اندیشه دکتر چگونه اندیشه ای ست. عجیب است که عده ای چند جمله از دکتر را از متن کتاب های اش جدا کرده اند و علم کرده اند که به اصطلاح، جبهه مقابل روشنفکران سیگاری را تشکیل دهند. عجیب نیست واقعا؟! و تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ و البته در این میان خدا خیر دهد برخی خلق را که منصفانه می بینند و اگر نقدی هم هست منصفانه نقد می کنند.

این روز ها ارمیا خودش را می بیند که هیچ کاری برای آنچه مذهب اوست و ادعای اش را دارد، نکرده است و قدمی از قدم برنداشته است، وقتی آدم هایی را می بیند که حرف می زنند که زده باشند و حاضر نیستند حتی نقدی بشنوند، چه اینکه بپذیرند، و وقتی می فهمی که دکتر شریعتی چقدر انتقادپذیر بوده و به دنبال آنچه درست بوده است و چقدر جستجوگر، آنگاه او را باید ستایش کرد.

افسوس؛ چه روزگاری داشته اند، شهید بهشتی و شهید مطهری و دکتر شریعتی و آنان که آن روزگار بوده اند و به بحث و تبادل نظر می پرداخته اند تا به آنچه درست بوده برسند، که انقلابی را نه به مقصد، که به مبدا برسانند؛ تا حالا ما با اندیشه هایی ناب رو به رو باشیم. و حالا ارمیا روزگار خودش را می بیند و خودش را می بیند که چقدر عقب افتاده اند از نشستن و صحبت کردن و نقد کردن و نقد پذیرفتن. افسوس که نشست های مان تبدیل شده است به دست و جیغ و هورای بلند! و صلوات جلیل و حال چه کسی این میان به حرف چه کسی گوش می دهد، ؟؟؟ .

 

دکتر شریعتی، جستجوگری در مسیر "شدن" – شهید آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی – بنیاد نشر آثار شهید بهشتی – 120 صفحه - بخش نخست، گفتاری از شهید بهشتی در تاریخ 29/3/1359 در دانشکده نفت آبادان. - بخش دوم، دو گفتار از شهید بهشتی در پاسخ به ایراداتی که آیت الله مصباح در آن زمان بر آثار دکتر وارد ساخته بودند. - بخش سوم، چهار مصاحبه از شهید بهشتی درباره دکتر شریعتی.

قطره ای از کتاب:

آرائش، اندیشه های اش، برداشت های اسلامی اش، برداشت های اجتماعی اش، در حال دگرگونی و در مسیر شدن بود؛ چون انسان، موجودی درحال شدن است. و نه فقط انسان، بلکه همه موجودات عالم طبیعت واقعیت های شدنی هستند. ولی انسان، در میان همه موجودات، شدنش شگفت انگیزتر است. ای انسان، تو سراپا((شدنی)). "

گله کرد، گفت گله من از شماهاست. گفتم خوب، گله کن! گفت من علاقه مندم این سخنرانی ها و بحث ها در همفکریی که شما می توانید بکنید پخته تر بشود، بگیرید، بخوانید؛ اگر به نظرتان می آید که باید در جایی تجدیدنظر کرد تجدیدنظر شود و بعد گفته شود. گفتم حتی در سخنرانی هایی که هنوز ایراد نشده است؟ گفت بله، حتی در آنها. من این کمال انصاف و تواضع و فروتنی را که شأن یک انسان کنجکاو است، با صداقت تمام، آن روز در دکتر یافتم. "

پس نویس:

به قول رفیق قریب، ارمیا اول خودش باید خیلی چیزها یاد بگیرد، بعد اینجا پست بگذارد؛  اما جالب توجه رفیق قریب مان عرض شود که ارمیا دارد تمرین می کند، تا بیاموزد، امروز بیاموزد به که فردا !!!

خودم متن های طولانی در وبلاگ ها را نمی پسندم، شرمنده به درازا کشید!




طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب،  اندیشه های بی مقدمه!،  اجتماعی، 
برچسب ها: معرفی کتاب، باران کتاب، قطره کتاب، ارمیا، شهید بهشتی، دکتر شریعتی، دکتر شریعتی جستجوگری در مسیر شدن،  
[ جمعه 30 فروردین 1392 ] [ 05:42 ب.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  

درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic