رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان

محبت های بی خودی !!!

این نوشته از چرندیده های رفیق قریب ام یعنی یکی از دوستان خیلی خیلی نزدیک ام است که اصلا قرار نیست شما اسمش را بدانید، البته او گفته است من را یعنی به من و من تبدیل کردم آن را به نوشته ای؛ خیلی کتابی بنویسم می شود یعنی معنا از اوست و لفظ از ما !!!

خب بی خیال، ما اینکاره نیستیم، همون مدل خودمون بنویسیم بیتره! حالا جدای از شوخی، این رفیق قریب ما امروز یه کشفیکرده، من هم با کسب اجازه از جناب شان اینجا می آورم، خواهم آورد، میِرُم(مشهدی)!

گفت: تا حالا چندین بار از وقتی که برای مادرم ایرانسل خریدیم، براش شارژ گرفتم و هربار خودم براش شارژ می کنم، به نمی دونم چند دلیل، یکی ش این که یه جور بی احترامی حساب می کنم اینکه من به مادرم بخوام چیز یاد بدم و چون یه کمی هم! بی حوصله هستم در زمینه آموزش دادن به دیگران ترسیدم بی احترامی بشه یه موقع! (من: خاک بر سر دشمن بشود رفیق جان با این عزت نفس ات)، پس یکی دیگه هم این که هربار به خودم می گم شاید بی احترامی بشه؛ (من: اینو تو جمله قبلی ام گفته بود، من هم دوباره میارمش که سندیت اثر حفظ بشه!) بی خیال، خودم شارژ می کنم. و شاید آخریش هم این که، این کارو وظیفه خودم می دونم و این که من باید این کارو برای مادرم انجام بدم.

امروز کار مادرم گیر بود و نیاز به شارژ داشت و من هم نمی تونستم خط مبارک ایرانسلش رو براش شارژ کنم، پس این وظیفه خطیر رو سپردم دست پسرخاله، (من: پسرخاله که نون و نفت می گرفت!!! مث اینکه پسرخاله رفیق ما آپدیت شده، شارژم می گیره؛ شارژ بیگیرم؟!) پسرخاله هم شارژ رو خرید و داد دست خاله که همون مادر من باشه. مادر منم گفت که من یاد ندارم، خودت بی زحمت شارژ کن. پسرخاله هم با خونسردیشروع کرد به آموزش دادن این که چطور باید خط رو شارژ کرد!

اونجا بود که به خودم گفتم: هی دل غافل!..............................(نتیجه گیری رفیق قریب رو من از زبون خودم می گم، بیتره!!!)

خب آخه رفیق قریب من! آخه آدم بوق! هی و م..، هی و زهر...، این دیگه چه جور محبت احمقانه ایه که تو داری، یه بار مث آدم بشین به مادر مهربان طریقه شارژ کردن رو یاد بده؛ اصلا یه بار نه، ده بار، که اگه یه روزی کارش گیر بود، نخواد منت خلق الله رو بکشه، این طوری که بیشتر بی احترامی میشه بهش، برا خودت هم بدتره، ملت شهیدپرور میگن نیگاه، بچه نره قولشعرضه نداره یه کار ساده رو به مادرش یاد بده؛ یه بار یاد بده که اگه کارش گیر بود بتونه کار خودشو خودش راه بندازه، اما باقی موقع ها خودت این کارو براش انجام بده آقای وظیفه شناسِ نشناس! عقل ام خب چیزیه والا!

من: نتیجه گیریم رو حال کردین، تازه به احترام شما باهاش مؤدبانه صحبت کردم، اگه نه که بهش می گفتم . . . ، لا اله الا الله. خدایی ما هم بعضی وقتا محبتامون از صدتا دشمنی بتّره ها! والا.

خب اینم از حکایت پندآموز این رفیق قریب ما که یه نکته خوب امروز فهمید و ایشالله به کار ببنده و من و شما هم ایشالله مث آدم به هم محبت کنیم، مث چی؟ آدم. البت از رفیق قریب ما که بعیده آدم شدن، شما رو هم که من نمی دونم!!! من رو هم که شما نمی دونی!!!

پس نویس یا همون پی نوشت: نظر خود را درباره این حکایت پندآموز و نوع نگارش آن بیان فرمایید !!! 




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  اجتماعی، 
برچسب ها: ارمیا، چرندیدها، رفیق قریب، حکایت، دست نویس، خودم نویس، خاطره،  
[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 01:16 ق.ظ ] [ ارمیا ]
روزی به وسعت تاریخ کاری است از بر و بچه ها و رفقای رادیومون به سفارش قرارگاه فرهنگی ولی امر.
فقط می تونم بگم  کار زیبایی ست و ارزش گوش دادن رو داره.

1- برنامه اول با موضوع اقتصاد مقاومتی
2- برنامه دوم  با موضوع سبک زندگی سیاسی
3- برنامه سوم  با موضوع لحظه شناسی
4- برنامه چهارم  با موضوع دشمن شناسی
5- برنامه پنجــــــم با موضوع حماسه نهم دی ماه 1388

 توضیحات کامل رو وقتی می تونید بخونید که رو لینک های زیر بلینکونید.





طبقه بندی: ارمیا،  اجتماعی، 
برچسب ها: رادیومون، روزی به وسعت تاریخ، قرارگاه ولی امر، 9 دی، علی ذکریائی، سبک زندگی،  
دنبالک ها: رادیومون، قرارگاه ولی امر،  
[ شنبه 9 دی 1391 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ ارمیا ]

سلام دوستان

برایتان داستانکی می گویم امروز. ما در شهرمان یعنی همین مشهد عزیز حسینه ای داریم به نام حسینیه قرآن و عترت، هر دوهفته یکبار سه شنبه شب ها جلسه ای دوساعته در آن برگزار می شود و مسائل مختلفی موضوع این جلسات می شود. من نه آنقدرها آدم سیاسی ای هستم نه اجتماعی، خوب و بدش این نبودن مان هم بماند. اصلا برای گفتن اینها پست نگذاشته ام، برای بررسی مسائل حسینیه هم پست نگذاشته ام.

راست اش دیروز پیامک حسینیه به دستم رسید که موضوع جلسه دیشب را مشخص کرده بود: جلسه ای با حضور سردار غفاری سرپرست استانداری خراسان رضوی درباره تخلف شهردار مشهد(لازم به ذکر است که ایشان تا دو روز پیش معاون استاندار بودند تا اینکه دو روز پیش استاندار استان ما نمی دانم عزل شدند، استعفادادند، چه شد؟؟؟ که رفتند!!! و ایشان شدند سرپرست استانداری!). دیشب رفتیم جلسه و حاج خلیل موحدی جلسه را شروع کرده بود و فهمیدیم که جناب سردار آخرین لحظه زده زیر قول اش و نیامده، چرا؟ چون جایگاه ایشان عوض شده حتما؟ وقتی قول داده معاون بوده حالا شده سرپرست استاندار، دلیل خوبی می تواند باشد دیگر، می تواند؟؟؟

سردار من شما را زیاد نمی شناسم، دوست هم ندارم زیاد بشناسم، برای من همین قدر کافی است، همین قدر که بدانم چه کسانی مردان سیاست استان من هستند. سردار شما خوب، تمام آدم هایی که دیشب از راه دور و نزدیک آمده بودند حسینیه بد، اما شما قول داده بودی، نداده بودی؟ سردار، سردارها، شما سردارهای این مملکت هستید، سیاست مداران این مملکت هستید، مواظب باشید؛ من یک دانشجوی از دنیا بی خبر، شما ها علامه ی دهر، اما من دلم برای خودم و شما نمی سوزد، من دلم به حال این مملکت می سوزد، به حال انقلاب اش، رهبرش، شهدای اش، و مهمتر از همه اسلام. کاش حداقل برخی ها اینقدر ادعای اسلام و انقلاب نداشتند! و چقدر مردمان مظلوم زیاد دارد شهر من، کشور من، مردمانی که نمی دانم از سر چه، ولی دین را و جمهوری اسلامی را خلاصه کرده اند در رییس یک اداره و شهردار و استاندار یک استان و الخ و حتی تر شاید یک رییس جمهور، و بعد با لغزیدن چنین افرادی دین شان و ایمان شان می لغزد، می رود و وقتی رفت دیگر رفته است. بعد همین آدم های محترم مسئول، همایش و نمایش و رزمایش و کنفرانس برپا می کنند که بعله وضع فرهنگ مملکت ال است و بل و  فقر فرهنگی داریم، و چقدر ملت مظلومی داریم که متهمان پرونده آنها می شوند و ما می شویم. متهم شما هستید آقای مسئول که قبل از اینکه خودت را ساخته باشی، شده ای مسئول، شده ای مسئول ساختن یک اداره، شهر، کشور!!!

رفقای حسینیه، دوستان، سردارها! من و شما شاید حرف از دین و حرف رهبر بزنیم و حالا عمل کردن نکردن اش بماند، اما در این مملکت، در ادارات و الخ های این مملکت همه آدم مذهبی نیستند، همه اعتقاد راسخ من و شما را !!! به انقلاب و رهبر اش ندارند. بعضی وقت ها باید به جای این همه شعار دادن برای هم دیگر، قانون هایی داشته باشیم سفت و محکم تا جلوی هر خلافی را بگیرد. و من خودم حتما اشتباه دارم و اشتباه کرده ام و خواهم داشت خدایی ناکرده. خدایا بگذر از ما.

روزگار ما روزگار سختی است خدا. مراقب ما باش، روزگار جنگ با کفر و روزگار جنگ با نفاق نه اینکه تمام شده باشد اما هر چه باشد امروز ما در این مملکت رودرروی هم ایم، مؤمن در برابر مؤمن، تکلیف در برابر کفر و نفاق فکر کنم روشن باشد، اما پیدا کردن تکلیف وقتی که برادرت، هم وطن ات، زیرآبی می رود خیلی سخت است. سخت!

ای کاش سر حرف مان باشیم، حتی اگر اشتباه بود، باشیم و بگوییم اشتباه کردم! خدایا کاری کن.

سردارها لااقل سر حرف تان باشید. جوانی از نسل بعد از نسل شما، انقلاب و جنگ ندیده اما شاید معتقد به آن، خداراشکر، یاحق. 

این داستان ادامه دارد ...




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  اجتماعی، 
[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ ارمیا ]

بعضی وقت ها اگه حرف حق رو بزنی، همون چیزی که هست رو بگی، خیلی ها می پذرین، اما امان، امان از نگفتن.

پیشنهاد یک انسان تازه به دوران رسیده به خودش و رفقایش: یک بار این کتاب را بخوانیم تا حداقل تکلیفمان با خودمان مشخص شود! حق؟ با خودمان، نه اینکه وقتی داری می خوانی باز بین باقی آدمها سرک بکشی، بالام جان، خودمان. از مظلومیت های این کتاب هم بگویم که وقتی داشتم می خواندم، همین رفقای گل مذهبی ام جوری برخورد می کردن که مفهوم خودمانیش می شود این: مسئله حجاب چه ربطی دارد به تو؟ آخه داداش جون چون اسمش مسئله حجابه دیگه بر ما حرامه خوندنش، اون آیه خیره نگاه نکردن رو هم خدا برا خانما فقط نازل کرده حتما! با ما که نیست یه موقع!

امان از من که هنوز نفهمیدم حقیقت دینم رو؛ ما فقط عادت کردیم، به عادتامون عادت کردیم، قبل از همه هم خود من، عادت کردم که یه کارایی رو بکنم، یه کارایی رو نه، به قول رفقا تو جویم دیگه؛ اگه فردا جومون عوض بشه ما هم عوض می شیم! وقتی حقیقت رو ندونیم همین میشه دیگه!

صفحه 121: "بعد می فرماید:((و اذا قیل لکم ارجعوا فارجعوا)) اگر صاحبخانه به شما گفت برگردید نمی توانیم شما را بپذیریم، شما هم برگردید و ناراحت نشوید. 

صفحه 234: "من مصلحت را در گفتن حقیقت می دانم.آنچه مصلحت ایجاب می کند جز این نیست که بایداین خیال را از سر زنان امروز خارج کنیم که می گویند حجاب در عصر حاضر غیر عملی است؛ ثابت کنیم که حجاب اسلامی کاملا منطقی و عملی است."

{{مسئله حجاب، استاد شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا}}




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  اجتماعی،  باران کتاب،  ارمیا، 
[ چهارشنبه 1 شهریور 1391 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ ارمیا ]

برد بی رنگی

با عرض ارادت خدمت همه ی فوتبال دوستان و همه ی فوتبال نادوستان که خودم جزء هیچکدام نیستم.

قبلا ها اهل فوتبال هم بودم، حالا هم هستم، گاهی بازی کردن گاهی تماشا کردن اش، و بیشتر دیدن اخبار ورزشی و فوتبال، من از فوتبال این سرزمین متنفرم، دیشب اتفاقی 15 دقیقه آخر بازی پرسپولیس-گهر را دیدم و نمی دانید از اینکه پرسپولیس بازی را باخت! چقدر لذت بردم، احساس می کردم چه تنفر خوبی دارم من، نه اینکه فکر کنید من طرفدار استقلال ام یا طرفدار گهر، نه، من طرفدار تیم شهر خودم هستم، اما نه از آن متعصب های اش و گفتم که اهل فوتبال هم هستم و خلاصه از آنهایی هم نیستم که به دنبال دست استکبار باشم.

گهری ها دمتان گرم، دمتان گرم، که بردید بازی را، و به یک عده حالی کردید، فوتبال فقط استقلال و پرسپولیس نیست، فوتبال فقط ستاره جمع کردن! نیست.

انگار پول بیت المال علف خرس است، فکر نکنید چون ابومسلم و پیام مثلا خصوصی اند و دستشان از پول نفت این مملکت کوتاه لج ام گرفته و دارم این چیزها را می نویسم، نه، حکایت دیگری است، حکایت این است که اگر قرار است از این شیر نفت خورده شود و برده شود، همه بخورند، نه اینکه به یک تیم آنقدر بدهی که مست شود و یک تیم را تحویل نگیری که حتی نتواند بازی های خانگی اش را در شهر خودش برگزار کند. اگر قرار است به خوردن بگذارید همه بخورند.

حکایت این پست، حکایت فوتبال و اقتصاد فوتبال و استقلال و پرسپولیس و گهر و ابومسلم نیست؛ حکایت نامردی است، حکایت دزدی است، حکایت بی عدالتی است، اصل اش حکایت باختن قرمز کهکشانی است از بی رنگ بی ستاره، حکایت تساوی گهر درود است با قرمز مردود به لطف تیز بینی آقای زردپوش.

اصل اصل اصل اش حکایت این پست حکایت حیرت من است، حیرت از اینکه چگونه بعضی ها شب ها خوابشان می برد، حیرت از اینکه بعضی ها شعار می دهند و برای حفظ بیت المال سهمیه می بندند برخی چیزها را، اما همین بعضی ها جای دیگر انگار باید یادشان بیاوری که فرقی ندارد باباجان، پول هم مثل همان بنزین است، به اندازه سهم خودت بردار، جفت اش بیت المال است، حیرت از لبخند ملیح برخی ها که آدمی وقتی می بیند یاد مومن خوشرو نمی افتد، بل احساس می کنی کسی به سخره ات گرفته است، خودمانی بگویم، اسکول فرض کرده است تو را.

خلاصه که حکایت، حکایت ناجوانمردی است. ودرود بر آنها که بردند اما فوتبال است دیگر، پیش می آید! حالا تا کی؟ شما بگو!




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  اجتماعی،  ارمیا، 
[ چهارشنبه 11 مرداد 1391 ] [ 01:21 ق.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  

درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات