رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام می کنم به همه ی دوستان و همراهان عزیزی که حتی در دوران نبود ما هم گهگاهی سر می زدند و چراغ وبلاگ ما را روشن نگه می داشتند.
و سلام می کنم به خودم، چرا که بعدها این نوشته ها برای ام حکم دفتر خاطرات خواهد داشت، همان گونه که امروز نوشته های پیشین ام برای ام خاطرات بسیاری زنده کرده است.
بگذارید صادقانه بگویم، در این مدت تجربه حضور در شبکه ای اجتماعی را نیز داشتم، و دارم! ولی بعد از گذشت مدتی به یک نتیجه رسیدم و آن این که لذت نوشتن و پست گذاشتن در وبلاگ ماندگاری بیشتری نسبت به شبکه های اجتماعی دارد. شاید هم تجربه ی من تجربه ی ناقصی است و شاید نتیجه ی من درست نباشد ولی هر چه که هست من حالا وبلاگ را بیشتر از شبکه های اجتماعی می پسندم با اینکه هنوز هم در شبکه های اجتماعی حضور دارم!!!

خوشحال ام که باز نشانه ای از حیات دادم و خوشحال ام که به جمع دوستان وبلاگ نویس و دست به قلم خودم ام برگشتم.
حسن بازگشت هم دو عکس از نمایشگاه گل و گیاه مشهد که این روزها برپاست.

التماس دعا - یاحق







طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا، 
برچسب ها: ارمیا، رجعت، اندیشه های بی مقدمه!، دل نوشته، گل و گیاه،  
[ پنجشنبه 1 خرداد 1393 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ ارمیا ]
هم به قدر تشنگی باید چشید!
این روزها به بهانه ی جشنواره کتابخوانی روشنا کتاب "خط روشن" را خواندم. فارغ از بحث مسابقه و اینکه ارمیا کتاب را برای مسابقه خواند یا برای خود کتاب، باید بگم که واقعا کتاب خوبی بود. کتاب الغدیر خوندن همت میخواد که هرکی هرکی نداره، نه الغدیر، که خیلی از کتاب های حجم بالای دیگه هم همینطوره. خط روشن گزیده کتاب ارزشمند الغدیر علامه امینی در 206 صفحه است و برای ارمیا واقعا خواندنی بود. خلاصه و مفید. خدایی ارمیا هنوز الغدیر رو از نزدیک ندیده چه برسه به اینکه بخونه؛ تازه علاوه بر این خدایی چند نفرمون الغدیر رو یه روز می خونیم.

بگذریم؛ خط روشن کتاب ارزشمندی بود چون گزیده کتاب ارزشمندی بود! والا! خلاصه که بیان نکات بسیار مهم به صورت خلاصه و مفید و به قول معروف ساندویچی باعث شد این کتاب رو برای معرفی به رفقام! انتخاب کنم. و بالاخره می گن که اگه آب دریا رو نمیشه خورد لااقل برا تبرکش باید یکی دو قطره نوشید!





و حرف آخر از مقدمه کتاب که قطره ای هم باشد از دریای خط روشن و از زبان مقام معظم رهبری:

"همین کتاب الغدیر هم به نظر من مهجور است. من به دوستانمان سفارش کردم الغدیر را که در آن صدها کتاب است – یعنی ایشان درباره موضوعات مختلف، مطالبی دارد. گاهی صد صفحه، هشتاد صفحه برای یک شخص، یک مطلب یا یک حدیث مطلب دارد و یک نفر باید اینها را از اول الغدیر بخواند، تا به مطلب موردنظر برسد و از آن استفاده کند. حالا کو آن آدمی که حوصله کند، یازده جلد کتاب الغدیر را بخواند و این گونه مطالب را بیرون بکشد؟! – مورد بررسی دقیق قرار دهند و موضوعات مختلف را دانه دانه بیرون بکشند؛ هر کدامشان یک کتاب، یا یک جزوه است. الغدیر هم – آن کاخ عظیمی که مرحوم امینی ساخته – به جای خود محفوظ؛ این کتاب ها هم دانه دانه بیاید و اقطار عالم را پر کند؛ یعنی الغدیر به صورت یک مجموعه، وجود داشته باشد، یک جا هم، جزوه، جزوه وجود داشته باشد."



طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب، 
برچسب ها: علامه امینی، ارمیا، باران کتاب، قطره کتاب، خط روشن، الغدیر، عید غدیر،  
[ پنجشنبه 2 آبان 1392 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ ارمیا ]

مینا: گاهی قرار گرفتن اتفاقی بعضی چیزها در کنار هم زندگی ما را تغییر می دهد.

ارمیا: به نظر من قرار گرفتن این بعضی چیزها کنار هم نمی تواند اتفاقی باشد.

مینا: دلم می خواست فراموش کنم اما نشد. زهره نگذاشت و میرزا جعفرخان و پدر؛ پدر که همیشه انگار رنج عالم را برای خودش تکرار می کرد. انگار که هم­زمان بار همه­ی مردم کره­ی زمین از اول تا آن­روز روی شانه­هایش بود.

ارمیا: دانستن بعضی غم­ها و تلخی­ها شیرین است؛ یک تلخی شیرین. نمی تواند اتفاقی باشد؛ دیدن یک فیلم و دو روز بعدش خواندن یک کتاب، چگونه می­تواند اتفاقی باشد؟ نمی­تواند باشد. وقتی این دو چیز با هم، به هم آمیخته می­شوند، مرا درگیر می­کنند. مرا به پانزده قرن پیش و پیش­تر می­برند و باز به امروز روز برمی­گردانند، چگونه می تواند اتفاقی باشد؟! و جهل، و ما که جهل گذشتگان را سخت محکوم می­کنیم و غافل از جاهلیتی که امروز سخت درگیرش شده­ایم.

میرزا جعفرخان منشی باشی: در شگفتم از صبر پروردگار که چگونه با این همه ظلم و جور بندگانش، زمین و زمان را درهم نمی­پیچد؟! به زلزله و صاعقه­­ای از میان برنمی­داردمان و یا حجتش را بر ما حاضر نمی­کند که ریشه­ی ستم را یک­سره برکند؟! هم چنان ایستاده و می­نگرد تا ببیند این نامردمی را تا کجا ادامه خواهیم داد. اما مگر شقاوت انسان پایان هم دارد؟

پدر مینا: ما برای آن­که درست جلو برویم باید پشت سرمان را بشناسیم.

ارمیا: امان از عدم شناخت و یا شناخت از نوع سطحی­اش؛ وقتی تاریخ پوست می­اندازد و ما تاریخ را می­بینیم اما پوست انداختنش را نه! جاهلیت همچنان باقی­ست فقط پالان­اش عوض شده است، و البته انسان است و فراموشکاری؛ باید به خودمان نهیب بزنیم، خودمان را بیدار کنیم، کاری بکنیم، کم­اش باید دلمان به حال خودمان بسوزد!

...

بازپرس: می­خوام به تدوین قوانین برم... شاید جوابی برای سوالهام پیدا کردم!

هیس! دخترها فریاد نمی­زنند ...

...

بهانه ها برای نوشتن این پست و پیشنهاد حال­ام: خواندن یک رمان خواندنی و تامل یرانگیز در قطع پالتویی با عنوان "لالایی برای دختر مرده" نوشته "حمیدرضا شاه­آبادی" از نشر "افق"؛ و فکر می­کنم ماجرای دختران قوچانی هم بهانه­ای بوده است برای نویسنده؛ و تماشای یک فیلم: "هیس! دخترها فریاد نمی­زنند..."، البته پیشنهاد یک فیلم، تایید صددرصد آن نیست، همانطور که پیشنهاد یک کتاب؛ وحتما می­تواند بر آن انتقادهایی وارد باشد!!!

لالایی برای دختر مرده:"دختر دوباره زد روی شانه­ام و پرسید: «تو بابای منی؟»

من جواب ندادم. پشتم به دختره بود و به پدر زهره نگاه می­­کردم. گفتم: «الحمدلله همه چیز به خیر و خوشی گذشت، فقط باید از این به بعد ...»

که دختره زد روی شانه­ام و گفت: «تو بابای منی؟»

با عصبانیت برگشتم و گفتم: «آره باباجون، من بابای تواَم، چی می­خوای؟!»

و دختر یک­مرتبه چنان سیلی محکمی به صورتم کوبید که کم مانده بود زمین بخورم. دستم را روی صورتم گذاشتم و قبل از آن­که چیزی بگویم، دختر گفت: «ببین خوبه؟ خودت خوشت می­آد؟ چرا می زدی سیاه و کبودم می­کردی؟»

و من که داغ شده بودم سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم. فقط صدای خنده­ی سربازی را که نزدیکم ایستاده بود می شنیدم."

 

مینا: ایستاده بودم روی لبه­ی طبقه­ی پنجم از بلوک سیزده.



پی نوشت 1: همیشه کشف روابط بین مسائل مختلف برای­ام شگفت­انگیز است!!!
پی نوشت 2: این پست، معرفی کتاب یا یک فیلم نیست!!!
پی نوشت 3: می دانم، این پست را احتمال زیاد فقط کسی می فهمد که قبلا این رمان و یا این فیلم را دیده باشد؛ به هرحال خرده مگیرید، جوانیم هنوز!!!



طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب،  اندیشه های بی مقدمه!،  سینما،  اجتماعی، 
برچسب ها: ارمیا، لالایی برای دختر مرده، حمیدرضا شاه آبادی، هیس!دخترها فریاد نمی زنند، باران کتاب، سینما، اجتماعی،  
[ پنجشنبه 7 شهریور 1392 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ ارمیا ]

چند روز پیش از طرح بوستان در بوستان سخن گفتم و گفتم که از کتاب هایی که در این طرح خواهم خواند، خواهم نوشت! و چند وقتی هست که از کتاب ننوشته ام! در این یکی دو هفته، چند کتاب کم حجم که از کتاب های موجود در یکی از بوستان ها بود، مطالعه کردم؛ از اونجایی که به شدت معتقدم وقتی قراره از کتابی بنویسی باید تا از فضای اون خارج نشدی بنویسی، من نمی خوام از این کتاب ها بنویسم ولی در حد نام بردن از عنوان این کتاب ها خواهم نوشت. اما اینکه چرا تیتر این پست "فال خون" شده، باید بگم که در بین این معدود کتاب ها، این کتاب بیشتر بهم چسبید.

"پروفسور اسکولسکی و ژنرال پیسکولسکی" نوشته فریدون عموزاده خلیلی، مجموعه داستان طنزی است برای نوجوانان از انتشارات افق؛ در این داستان تقابل پروفسور و ژنرال که به نوعی تقابل علم و قدرت است و تلاش های ژنرال برای در اختیار گرفتن علم پروفسور جالب توجه بود.

کتاب دیگری که در حد تورق زدن بود تا خواندن، کتاب "اهمال کاری" حجت الاسلام آقاتهرانی بود.

مجموعه داستان "قصه های 84" دیگر کتابی بود که خواندم. قصه هایی خوب البته به انتخاب مصطفی مستور! از انتشارات سوره مهر.

و اما از داوود امیریان هم جلد اول از مجموعه ترکش های ولگرد با عنوان "برادران مزدور" خوانده شد. داستان های کوتاه طنزی با موضوع دفاع مقدس.


و کتابی که خیلی بیشتر به ارمیا چسبید، و پیشنهاد می کند حتما بخوانیدش؛ رمان حدودا 60 صفحه ای "فال خون" نوشته "داوود غفارزادگان". داستان در فضای جنگ روایت می شود، اما جنگ اصلی، جنگ سرباز است با افکارش؛ سربازی درون گرا، که نه از مرگ بل از چگونه مردن هراس دارد. سربازی که با یک ستوان عازم ماموریتی می شود و ... .

قطره ای از کتاب "فال خون":
نه، ترسش از مرگ نبود. ترس از نوع مردن بود. گوشت دم توپ شدن... کلماتش را درست نمی توانست پیدا کند؛ سقط شدن شاید. بله، همین؛ حقارت مرگی که تحمیل می شود. دست خودش نبود. فکر و ذکرش همیشه این ها بود. از روز اولی که او را به منطقه آورده بودند... در هور ترسش بیشتر از موش هایی بود که جنازها را می بلعیدند؛ و کابوس ها. می دید که در میان نیزار، آب جنازه ی بادکرده اش را آرام جابجا می کند و موش های درشت خاکستری با دندان های تیز و دست های صورتی کوچک، روی سینه اش نشسته اند، و، خیس و بوگندو، گوشتش را می جوند. اول دماغ و لاله گوش و گونه ها را می جویدند و بعد، لب ها و زیر گلو. از آنجا نقب می زدند به اندرونه در حال فساد.


پی نوشت اولا: در کل شما به عکس ها بیشتر توجه کنید تا متن ها!!!
پی نوشت دوما: امروز فردا کردن برای نوشتن، عاقبت اش میشه گذاشتن عکس هایی با این ابعاد!
پی نوشت سوما: پیشنهاد می کنم در زمان مطلب گذاشتن، بسکتبال ایران-کره نگاه نکنید؛ در کل جعبه جادویی تون رو خاموش کنید!
پی نوشت رابعا: از هیجی که بهتره!
پی نوشت خامسا: این روزای آخر دعا کنیم برا همدیگه! یا حق!



طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب، 
برچسب ها: باران کتاب، ارمیا، فال خون، داوود غفارزادگان، مصطفی مستور، داوود امیریان، ترکش های ولگرد،  
[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ ارمیا ]

ماشاءالله هزار ماشاءالله آمار کارهای فرهنگی در کشور فرهنگ دوست مان بالاست؛ و درصدی از این کارها و طرح های فرهنگی واقعا طرح های خوبی است اما خوبی اش تا زمانی که روی کاغذ است چندان مهم نیست، مهم مرحله ی اجرای یک طرح خوب فرهنگی است که اگر خوب اجرا شود شاهد نتایج اثربخش آن طرح خواهیم بود.

بوستان در بوستان نام یک طرح است که در شهر مشهد درحال اجراست. از قسم همان کارهای فرهنگی! و به نظر من یک کار خوب فرهنگی که خوب اجرا شدن اش بسیار مهم است. من قصد قضاوت درباره ی این طرح را ندارم اما به نظر ارمیا، طرح بسیار خوبی در راستای ترویج فرهنگ کتابخوانی در شهر مشهد است. البته اگر خوب اجرا شود!!!

طرح بوستان در بوستان توسط سازمان فرهنگی اجتماعی شهرداری مشهد در حدود 50 بوستان شهر برگزار می شود. در این بوستان ها ایستگاه های کتابخوانی دایر می شود که در تابستان هر روز از ساعت 16 تا 20 فعالیت می کنند. مراجعین به پارک ها که اکثرا کودکان و نوجوانان را تشکیل می دهند (و همین مخاطب، خودش باعث مهم تر و حساس تر شدن این طرح می شود) می توانند با عضویت رایگان در این طرح، کتاب ها را امانت بگیرند و پس از مطالعه به همان ایستگاه برگردانند.

البته در این شهر بزرگ، و البته تر، نه به بزرگی تهران، 50 بوستان رقم بالایی نیست، به عنوان مثال فاصله نزدیک ترین بوستانی که این طرح در آن اجرا می شود تا منزل ما حدود 20 دقیقه است آن هم با خط یازده؛ اما همین هم غنیمت است، حداقل برای بچه های همان محل.

بگذریم! مانده ام که با این همه سر و صدا که سرانه ی مطالعه در کشور پایین است و باید ال کنیم و بل، چرا به جای این همه حرف تعداد کتابخانه های مان را افزایش نمی دهیم، کتابخانه نه صرفا به عنوان مکانی برای کتاب خواندن بل مثل همین ایستگاه ها جایی برای امانت دادن کتاب. کتابخانه های عمومی نه کتابخانه هایی برای کنکوریان محترم و ایام کنکور و با کمال احترام به همه ی بچه مسجدی ها، نه فقط مختص مسجدی ها، که برای عموم مردم! از این هم بگذریم تا متهم نشده ایم! و البت که بعضی مساجد واقعا کتابخانه هایی دارند که آدم می ماند انگشت به دهان!

به نظر شما ما مردم بیشتر کتاب می خوانیم یا تلویزیون نگاه می کنیم؟ سوال سختی است؟! جواب تقریبا روشن است؛ تلویزیون؛ دلایل مختلف دارد که از حد مدرک و سواد ارمیا بالاتر است و متخصصین باید اظهار فضل و نظر کنند اما آیا یک دلیل اش نمی تواند دسترسی راحت به تلویزیون باشد؟ دسترسی راحت و هزینه پایین!و خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، برای کتاب و کتاب خوانی!

و  امیدوارم حداقل مدارس ما کتابخانه هایی مناسب با کتاب هایی مناسب برای فرزندان این سرزمین داشته باشند. البته بسیاری از مدارس دارند و البته تر بسیاری از مدارس هم ندارند؛ بستگی دارد دیگر! به چه چیز؟ به منطقه و محل زندگی تان. و تازه این یک طرف ماجراست، طرف دیگر خود خانواده ها هستند، اعنی خود ما! که کتابخوانی را به کودکان بیاموزیم؛ که در سرزمین ما آموخته می شود البته! اما چه آموختنی! به اجبار و اکراه خواندن کتاب های درسی و دلزده شدن از کتاب، چگونه آموختنی می تواند باشد؟!

بهانه؛ و این بار بوستان در بوستان بهانه ای شد برای گفتن بعضی حرف ها، بعضی حرف های تکراری!

کی باید کاری کرد؟ شاید فردا، شاید بعدا، شاید از شنبه!!!

و فعلا همین بوستان در بوستان سه ماهه هم غنیمتی است در این اوضاع!!!



پی نوشت1: تا الان دو کتاب کم حجم در این طرح خوانده ام که عکس جلدشان را در وبلاگ قرار خواهم داد، انشاءالله! هرچند زحمت مان هم می شود ولی چه کنیم دیگر!!!
پی نوشت2: شهرداری برای من ارگان عجیب و غریبی است! و به این سازمان، ارگان، و بین خودمان بماند، دولتی است برای خودش، انتقادهایی دارم که چون می دانم هیچ کس حتی خودم هم به آنها گوش نمی دهم، پس مطرح هم نمی کنم. حق؟!
پی نوشت3: شما فکر کن این پست تبلیغ حلزون و قابلمه و پفک و چیپس بود، اما تبلیغ شهرداری نبود! خلاصه وبلاگ مان را به خاطر حضور آرم مقدس شهرداری بمباران دعای خیر نکن و دهان مبارک را هم ماه مبارک معطر نکن، خیر ببینی رفیق!!!



طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب،  اجتماعی، 
برچسب ها: بوستان در بوستان، ارمیا، کتاب، کتاب خوانی، کتابخانه، باران کتاب، چرندیات،  
[ شنبه 22 تیر 1392 ] [ 12:05 ق.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  

درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات