رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان

اول بسم الله، کسب اجازه می کنیم از خاندان "قدسی" برای گذاشتن این پست گران سنگ در وبلاگی چنین حقیر؛ و ادای احترام به ایشان و اندیشه ها و آرمان های والای شان.

این پست دربست متعلق است به (( کافه کتاب آفتاب ))

 

اما بعد:

اول، که گفتم بالا!!!

دوم، خبر بدم از گشایش کافه کتاب آفتاب در بازار کتاب گلستان مشهد که به نظرم سابقه نداشته و اولین حسن سابقه برای قدسیان گرامی ثبت می شود.

سوم، بگم که خداوکیلی تا حالا پام رو تو کافه نذاشته بودم، البته کافی شاپ منظورمه ها، که ارتباط مون با اهالی کتاب پای ما رو به این عرصه هم باز کرد. آدم های بی کلاسی مث ما رو چه به این جاها!!!

چهارم، خب دم خاندان قدسی گرم و اعلام تشکرات! و تبریکات هم به ایشان و هم به مردم مشهد!

پنجم، که خوشحالم از گشوده شدن چنین مکانی در شهر مان و امیدوارم بعدن تر! ها هم که کافه کتاب شلوغ شد، جایی برا ما فقیر فقرا و آدم بی کلاسا هم داشته باشه!

ششم، هی آدم نمی خواد شیرینی این پست رو بدل کنه به تلخی، مگه این شهرداری می ذاره؛ آخه یکی نیست بگه لااقل اون جلوی بازار گلستان رو درست کن! یه دستی به سر و روی اون تابلو بکش! بابا بازار کتابه مثلا، بازار میوه تره بار که نیس آخه!!! البت اول باید ببینیم این دوتا اصلا براشون فرقی داره یا نه؟!

هفتم، دیگه ایشالله کافه کتاب منتظرتون هست!

هشتم، خاندان قدسی، منو ببخشید اگه به جای تبلیغ، ضد تبلیغ کار کردم!!! و متن خوبی ننوشتم؛ گفتم تا داغه بچسبونیم دیگه، که باز سرد بشیم از گذاشتن پست خبری نخواهد بود!

نهم، درباره کافه کتاب آفتاب، بروید  ایـــــنـــــجـــــا  پیش آقا عابس قدسی!

دهم، من دیگه حرفی ندارم!!!


پی نوشت1 از عالم هپروت: احتمال ویرایش این پست وجود دارد اگر عمری و وقتی بود! الان دارم میرم هپروت!

پی نوشت2 از عالم هپروت: ایشالله به زودی دوباره من باب ریا هم که شده، از کتاب هایی که می خوانم، خواهم نوشت!

پی نوشت3 از همون عالم: خبرای خوب دیگه ای هم در زمینه کتاب برا مشهدی ها دارم، که البته بیشترشون می دونن، که اونو هم بزودی!!! می گم! چی خیال کردین!




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب،  اجتماعی، 
برچسب ها: کافه کتاب، کتاب آفتاب، کافه کتاب آفتاب، باران کتاب، ارمیا،  
[ جمعه 7 تیر 1392 ] [ 12:32 ق.ظ ] [ ارمیا ]

بند آگاهی:

انقلاب؛ آزادی؛ حکایتی است انقلاب و آزادی؛ وقتی راه آزادی از انقلاب می گذرد؛ وقتی حرم؛ حضرت رئوف؛ صحن انقلاب و آزادی؛ بهانه می شود برای نوشتن؛ بسیاری پایین پای حضرت را به رسم ادب برای تشرف انتخاب می کنند. تشرف از پایین پای حضرت رئوف و زانوی ادب زدن در محضر حضرت و با امام سخن گفتن؛ و بهتر اینکه، سخن گفتن امام با آدمی، آرام، بی صدا، سخنی نه از جنس امواج صوتی با بسامد و فرکانس مشخص برای رسیدن به گوش، بل سخن گفتنی از جنس نور، برای رسیدن به قلب، که تنها مقصدش قلب است، برای انقلاب؛ قلب، انقلاب؛ این قلب باید منقلب شود، باید دگرگون شود، باید بشنود؛ آدمی در درون و برون باید انقلاب کند تا به آزادی برسد. آنگاه رو به روی حضرت بنشیند و بگوید و بشنود و گفت و شنود کند. باید اول، راه انقلاب را فهمید، سپس انقلاب کرد و آنگاه آزاد شد. "آزادی" مکانی است برای رسیدن به انقلاب!؛ قلب؛ قلب منقلب؛ و "انقلاب" آنجایی است که به آزادی رسیده ای! اسم ها، نشانه ها، شاید سر جای شان نیستند؛ شاید حرف های ارمیا، سر جای شان نیستند؛ حکایتی است انقلاب و آزادی.


بند انقلاب:

برای ارمیا این حرم مکان انقلاب است، که فکر می کنم برای همه ی ما محل انقلاب است. این حرم، حرم انقلاب است، که نه این حرم، این حرم ها، این ستون های استوار سرزمین ها، این محل های تلاقی زمین و آسمان، جاهایی که فرش را به عرش دوخته اند، همه، هستند برای انقلاب؛ قلب؛ آزادی. یک انقلاب با همه ی نتایج یک انقلاب، و انقلاب یک نقطه است، نه برای پایان، که برای آغاز، آغاز نبردی بزرگ. برای رویارویی با هر آنچه در تزاحم راه انقلاب است. و ما آدمیان، نه یک لحظه، که دمادم، پیوسته، نیازمند انقلابیم و انقلاب کردن؛ حرم، حرم ها، تکیه گاه ها، ستون ها، محل های انقلاب؛ انقلاب؛ و آزادی.


بند آزادی:

و آزاد می شوی، و نبرد آغاز می شود، نبرد آدمی با درون، نبرد با همچون وسواسی که از درون کودتا می کند؛ قلب ات را، سینه ات را، نشانه رفته است، تا انقلاب نو پای ات را به زانو درآورد؛ نبرد با همچون وسواس ها، نبرد با هر چه شر است از سوی این دشمن درون. و نبرد آغاز می شود، نبرد آدمی با برون، با همچون نفاثه هایی که از برون شورش می کنند، شمشیر می کشند، رو در رو، و گاهی با خنجری از پشت، با هر چه که در توان دارد، با هر شری که بتواند، آزادی ات را نشانه رفته است، می خواهد روشنی آزادی را نبینی، می خواهد دوباره از تو روشنی را در همان فلق بگیرد، همان ابتدای انقلاب، همان ابتدای دیدن روشنایی آزادی؛ و آدمی، همیشه در جنگ، برای رسیدن به نور.


بند نبرد و آدمی:

و آدمی، این موجود خلق شده از علق، از صلصال، و آموخته شده به وسیله ی قلم، و تربیت شده حضرت رب که بیان را و آنچه را نمی دانسته، آموخته، با یک اله، با یک مالک، با یک رب، در جنگ پیروز است، انقلاب اش به ثمر می نشیند، درست منقلب می شود. قلب؛ انقلاب؛ آزادی؛ جنگ؛ درون؛ برون؛ وسواس؛ نفاثات؛ رب. و آدمی، که گمان مکن پیروز همیشگی است، که چنین نیست، که فراموش می کند رب و اله و ملک و خالق خویش را و فقط خود را می بیند، پس می شورد، طغیان می کند، یک تنه به نبرد می رود، متکی به خویش، بی تکیه گاه، و شکست؛ پایان آزادی؛ و آدمی، همیشه در جنگ، همیشه در حال انقلاب، و آدمی، که می جنگد و انقلاب را حفظ می کند، نیک بخت می شود؛ و آدمی، که کناره می کشد، تیره روزگار.

حرم؛ حضرت رئوف؛ انقلاب؛ آزادی؛ قلب؛ نبرد؛ و آدمــــــــــــــــــــی؛ حکایتی شد انقلاب و آزادی!!!

 

بند پی نوشت:

پی نوشت1: این اندیشه های بی مقدمه، امروز در صحن انقلاب، از ذهن مان تراوید، و امشب کمی پر و بال گرفت!

پی نوشت2: ارمیا کمی عجول است، می دانم، باید بیشتر فکر می کردم و متن پخته تری می نوشتم!

پی نوشت3: با نظرات تان متن ام را بتراشید، البت اگر حال داشتید!

پی نوشت4: الحمد لله .

پی نوشت5: التماس دعا، فعلا همین!!! یاحق!

« لا خَیْرَ فِی كَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَیْنَ النَّاسِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً »

( در بسیارى از سخنانِ درِگوشی [و جلسات محرمانه] آنها، خیر و سودى نیست؛ مگر كسى كه [به این وسیله،] امر به كمك به دیگران، یا كار نیك، یا اصلاح در میان مردم كند؛ و هر كس براى خشنودى پروردگار چنین كند، پاداش بزرگى به او خواهیم داد.) نساء – 114 .

پی پی نوشت: عکس مربوط به یک روز عصر است، نه مربوط به امروز صبح!




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  اجتماعی، 
برچسب ها: ارمیا، اندیشه، بی مقدمه، اندیشه های بی مقدمه، حرم، حضرت رئوف، انقلاب،  
[ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ ارمیا ]

سخن گفتن از او کار سختی است، از نوشته های اش، از اندیشه اش، آن هم برای کسی که اندکی مطالعه درباره او و از او داشته است. ارمیا که در حد و اندازه بزرگان نیست تا بخواهد از بزرگان سخن بگوید، اما برای اش، اندیشه و سیستم فکری دکتر شریعتی بسیار جالب و آموزنده است. حال، روز درگذشت دکتر شریعتی بهانه ای شد تا کتابی درباره او معرفی کنم که برای خود ارمیا بسیار جالب است و خواندنی. کلی فکر کردم تا از شریعتی بنویسم اما دیدم شهید بهشتی با بهترین تعاریف او را و نوشته های اش را تعریف کرده است. تعریف نه به معنای تمجید، بل به معنای توصیف و حتی انتقاد به نوشته های دکتر اما انتقادی همراه با آداب نقد.

جای افسوس است؛ افسوس که ما عادت کرده ایم بیگانه پرست باشیم و مرده پرست، عادت کرده ایم که بزرگان این سرزمین را وقتی می روند می شناسیم، و وقتی می روند هر کس به سود خود می خواهد از آنها استفاده کند. عجیب است واقعا!

 از دکتر، سیگارش را گرفته اند تا پز روشنفکری اش را بدهند و اندیشه اش را رها کرده اند و حتی نمی دانند اندیشه دکتر چگونه اندیشه ای ست. عجیب است که عده ای چند جمله از دکتر را از متن کتاب های اش جدا کرده اند و علم کرده اند که به اصطلاح، جبهه مقابل روشنفکران سیگاری را تشکیل دهند. عجیب نیست واقعا؟! و تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ و البته در این میان خدا خیر دهد برخی خلق را که منصفانه می بینند و اگر نقدی هم هست منصفانه نقد می کنند.

این روز ها ارمیا خودش را می بیند که هیچ کاری برای آنچه مذهب اوست و ادعای اش را دارد، نکرده است و قدمی از قدم برنداشته است، وقتی آدم هایی را می بیند که حرف می زنند که زده باشند و حاضر نیستند حتی نقدی بشنوند، چه اینکه بپذیرند، و وقتی می فهمی که دکتر شریعتی چقدر انتقادپذیر بوده و به دنبال آنچه درست بوده است و چقدر جستجوگر، آنگاه او را باید ستایش کرد.

افسوس؛ چه روزگاری داشته اند، شهید بهشتی و شهید مطهری و دکتر شریعتی و آنان که آن روزگار بوده اند و به بحث و تبادل نظر می پرداخته اند تا به آنچه درست بوده برسند، که انقلابی را نه به مقصد، که به مبدا برسانند؛ تا حالا ما با اندیشه هایی ناب رو به رو باشیم. و حالا ارمیا روزگار خودش را می بیند و خودش را می بیند که چقدر عقب افتاده اند از نشستن و صحبت کردن و نقد کردن و نقد پذیرفتن. افسوس که نشست های مان تبدیل شده است به دست و جیغ و هورای بلند! و صلوات جلیل و حال چه کسی این میان به حرف چه کسی گوش می دهد، ؟؟؟ .

 

دکتر شریعتی، جستجوگری در مسیر "شدن" – شهید آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی – بنیاد نشر آثار شهید بهشتی – 120 صفحه - بخش نخست، گفتاری از شهید بهشتی در تاریخ 29/3/1359 در دانشکده نفت آبادان. - بخش دوم، دو گفتار از شهید بهشتی در پاسخ به ایراداتی که آیت الله مصباح در آن زمان بر آثار دکتر وارد ساخته بودند. - بخش سوم، چهار مصاحبه از شهید بهشتی درباره دکتر شریعتی.

قطره ای از کتاب:

آرائش، اندیشه های اش، برداشت های اسلامی اش، برداشت های اجتماعی اش، در حال دگرگونی و در مسیر شدن بود؛ چون انسان، موجودی درحال شدن است. و نه فقط انسان، بلکه همه موجودات عالم طبیعت واقعیت های شدنی هستند. ولی انسان، در میان همه موجودات، شدنش شگفت انگیزتر است. ای انسان، تو سراپا((شدنی)). "

گله کرد، گفت گله من از شماهاست. گفتم خوب، گله کن! گفت من علاقه مندم این سخنرانی ها و بحث ها در همفکریی که شما می توانید بکنید پخته تر بشود، بگیرید، بخوانید؛ اگر به نظرتان می آید که باید در جایی تجدیدنظر کرد تجدیدنظر شود و بعد گفته شود. گفتم حتی در سخنرانی هایی که هنوز ایراد نشده است؟ گفت بله، حتی در آنها. من این کمال انصاف و تواضع و فروتنی را که شأن یک انسان کنجکاو است، با صداقت تمام، آن روز در دکتر یافتم. "

پس نویس:

به قول رفیق قریب، ارمیا اول خودش باید خیلی چیزها یاد بگیرد، بعد اینجا پست بگذارد؛  اما جالب توجه رفیق قریب مان عرض شود که ارمیا دارد تمرین می کند، تا بیاموزد، امروز بیاموزد به که فردا !!!

خودم متن های طولانی در وبلاگ ها را نمی پسندم، شرمنده به درازا کشید!




طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب،  اندیشه های بی مقدمه!،  اجتماعی، 
برچسب ها: معرفی کتاب، باران کتاب، قطره کتاب، ارمیا، شهید بهشتی، دکتر شریعتی، دکتر شریعتی جستجوگری در مسیر شدن،  
[ جمعه 30 فروردین 1392 ] [ 05:42 ب.ظ ] [ ارمیا ]
مقصر کیست؟

1- من
2- تو
3- او
4- ما
5- شما
6- آنها
7- همه موارد
8- هیچکدام



طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  اجتماعی، 
برچسب ها: ارمیا، رفیق قریب، چرندیده های ارمیا، پرت و پلا، پرسش، جامعه،  
[ یکشنبه 11 فروردین 1392 ] [ 01:11 ب.ظ ] [ ارمیا ]

به نام حضرت حق

لحظه های غریبی است

حس و حال عجیبی است

آخرین شب سال

رسیدن به یک لحظه ی خاص

صدای باران در آخرین شب سال

یک هوای دلچسب در شهر حضرت رئوف

دلتنگی و شوق

غم و شادی

در یک زمان بر دلت می نشیند

چقدر امشب عجیب است

خدا را بی نهایت شکر

به خاطر باران

به خاطر بهار

و به خاطر لحظه های اجابت زیر باران.

این احساس غریب هر سال ارمیاست،

هیچ وقت نفهمیدم

چگونه حسی است؟!

خدایا لحظه تحویل سال

مثل همه ی لحظه های دیگر است

شاید باشد

اما برای بسیاری از ما آدمیان نقطه آغاز است

نقطه امید

امید برای شروعی دوباره.

زندگی خوب و خوش

زندگی بی مشکل و سختی نیست،

زندگی خوب زندگی ای است

همراه با سختی

اما

این آدمی است

که باید بیاموزد

چگونه در اوج سختی ها

شادمانه و خداگونه

زندگی کند

و بسازد

و بالا برود.

خدایا زندگی خوب و خوش نصیب همه مردم این سرزمین بگردان.

خدایا کمک کن ما را تا راست قامتانی باشیم

و پایبندانی باشیم بر سر پیمان های مان

و بر سر پیمان با تو

که بی کمک تو ناتوانانیم در این راه سخت.

خدایا به همه ی مردمان خوب سرزمین ام

روحی وسیع و سینه ای فراخ ببخش

روحی علی وار و فاطمی

روحی به بزرگی روح بزرگان و عزیزان درگاهت

که با این روح در برابر سختی ها تاب ایستادن داشته باشیم

و ثابت قدم در راه تو باشیم

و زندگی ما را در مسیر آسانی قرار ده.

خدایا دعای لحظه تحویل سال من همین است

و همان بهترین دعا

که دعای همه مومنین خواهد بود؛

پس دعای همه مومنین و مردم این سرزمین را

برآورده به خیر بگردان.

آمین.


آمین ای مهربان ترین




طبقه بندی: ارمیا،  اندیشه های بی مقدمه!، 
برچسب ها: بهار، نوروز، ارمیا، دعا، باران، تحویل سال، رفیق قریب،  
[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 11:57 ب.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  

درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات