رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان

مینا: گاهی قرار گرفتن اتفاقی بعضی چیزها در کنار هم زندگی ما را تغییر می دهد.

ارمیا: به نظر من قرار گرفتن این بعضی چیزها کنار هم نمی تواند اتفاقی باشد.

مینا: دلم می خواست فراموش کنم اما نشد. زهره نگذاشت و میرزا جعفرخان و پدر؛ پدر که همیشه انگار رنج عالم را برای خودش تکرار می کرد. انگار که هم­زمان بار همه­ی مردم کره­ی زمین از اول تا آن­روز روی شانه­هایش بود.

ارمیا: دانستن بعضی غم­ها و تلخی­ها شیرین است؛ یک تلخی شیرین. نمی تواند اتفاقی باشد؛ دیدن یک فیلم و دو روز بعدش خواندن یک کتاب، چگونه می­تواند اتفاقی باشد؟ نمی­تواند باشد. وقتی این دو چیز با هم، به هم آمیخته می­شوند، مرا درگیر می­کنند. مرا به پانزده قرن پیش و پیش­تر می­برند و باز به امروز روز برمی­گردانند، چگونه می تواند اتفاقی باشد؟! و جهل، و ما که جهل گذشتگان را سخت محکوم می­کنیم و غافل از جاهلیتی که امروز سخت درگیرش شده­ایم.

میرزا جعفرخان منشی باشی: در شگفتم از صبر پروردگار که چگونه با این همه ظلم و جور بندگانش، زمین و زمان را درهم نمی­پیچد؟! به زلزله و صاعقه­­ای از میان برنمی­داردمان و یا حجتش را بر ما حاضر نمی­کند که ریشه­ی ستم را یک­سره برکند؟! هم چنان ایستاده و می­نگرد تا ببیند این نامردمی را تا کجا ادامه خواهیم داد. اما مگر شقاوت انسان پایان هم دارد؟

پدر مینا: ما برای آن­که درست جلو برویم باید پشت سرمان را بشناسیم.

ارمیا: امان از عدم شناخت و یا شناخت از نوع سطحی­اش؛ وقتی تاریخ پوست می­اندازد و ما تاریخ را می­بینیم اما پوست انداختنش را نه! جاهلیت همچنان باقی­ست فقط پالان­اش عوض شده است، و البته انسان است و فراموشکاری؛ باید به خودمان نهیب بزنیم، خودمان را بیدار کنیم، کاری بکنیم، کم­اش باید دلمان به حال خودمان بسوزد!

...

بازپرس: می­خوام به تدوین قوانین برم... شاید جوابی برای سوالهام پیدا کردم!

هیس! دخترها فریاد نمی­زنند ...

...

بهانه ها برای نوشتن این پست و پیشنهاد حال­ام: خواندن یک رمان خواندنی و تامل یرانگیز در قطع پالتویی با عنوان "لالایی برای دختر مرده" نوشته "حمیدرضا شاه­آبادی" از نشر "افق"؛ و فکر می­کنم ماجرای دختران قوچانی هم بهانه­ای بوده است برای نویسنده؛ و تماشای یک فیلم: "هیس! دخترها فریاد نمی­زنند..."، البته پیشنهاد یک فیلم، تایید صددرصد آن نیست، همانطور که پیشنهاد یک کتاب؛ وحتما می­تواند بر آن انتقادهایی وارد باشد!!!

لالایی برای دختر مرده:"دختر دوباره زد روی شانه­ام و پرسید: «تو بابای منی؟»

من جواب ندادم. پشتم به دختره بود و به پدر زهره نگاه می­­کردم. گفتم: «الحمدلله همه چیز به خیر و خوشی گذشت، فقط باید از این به بعد ...»

که دختره زد روی شانه­ام و گفت: «تو بابای منی؟»

با عصبانیت برگشتم و گفتم: «آره باباجون، من بابای تواَم، چی می­خوای؟!»

و دختر یک­مرتبه چنان سیلی محکمی به صورتم کوبید که کم مانده بود زمین بخورم. دستم را روی صورتم گذاشتم و قبل از آن­که چیزی بگویم، دختر گفت: «ببین خوبه؟ خودت خوشت می­آد؟ چرا می زدی سیاه و کبودم می­کردی؟»

و من که داغ شده بودم سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم. فقط صدای خنده­ی سربازی را که نزدیکم ایستاده بود می شنیدم."

 

مینا: ایستاده بودم روی لبه­ی طبقه­ی پنجم از بلوک سیزده.



پی نوشت 1: همیشه کشف روابط بین مسائل مختلف برای­ام شگفت­انگیز است!!!
پی نوشت 2: این پست، معرفی کتاب یا یک فیلم نیست!!!
پی نوشت 3: می دانم، این پست را احتمال زیاد فقط کسی می فهمد که قبلا این رمان و یا این فیلم را دیده باشد؛ به هرحال خرده مگیرید، جوانیم هنوز!!!



طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب،  اندیشه های بی مقدمه!،  سینما،  اجتماعی، 
برچسب ها: ارمیا، لالایی برای دختر مرده، حمیدرضا شاه آبادی، هیس!دخترها فریاد نمی زنند، باران کتاب، سینما، اجتماعی،  
[ پنجشنبه 7 شهریور 1392 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ ارمیا ]

چند روز پیش از طرح بوستان در بوستان سخن گفتم و گفتم که از کتاب هایی که در این طرح خواهم خواند، خواهم نوشت! و چند وقتی هست که از کتاب ننوشته ام! در این یکی دو هفته، چند کتاب کم حجم که از کتاب های موجود در یکی از بوستان ها بود، مطالعه کردم؛ از اونجایی که به شدت معتقدم وقتی قراره از کتابی بنویسی باید تا از فضای اون خارج نشدی بنویسی، من نمی خوام از این کتاب ها بنویسم ولی در حد نام بردن از عنوان این کتاب ها خواهم نوشت. اما اینکه چرا تیتر این پست "فال خون" شده، باید بگم که در بین این معدود کتاب ها، این کتاب بیشتر بهم چسبید.

"پروفسور اسکولسکی و ژنرال پیسکولسکی" نوشته فریدون عموزاده خلیلی، مجموعه داستان طنزی است برای نوجوانان از انتشارات افق؛ در این داستان تقابل پروفسور و ژنرال که به نوعی تقابل علم و قدرت است و تلاش های ژنرال برای در اختیار گرفتن علم پروفسور جالب توجه بود.

کتاب دیگری که در حد تورق زدن بود تا خواندن، کتاب "اهمال کاری" حجت الاسلام آقاتهرانی بود.

مجموعه داستان "قصه های 84" دیگر کتابی بود که خواندم. قصه هایی خوب البته به انتخاب مصطفی مستور! از انتشارات سوره مهر.

و اما از داوود امیریان هم جلد اول از مجموعه ترکش های ولگرد با عنوان "برادران مزدور" خوانده شد. داستان های کوتاه طنزی با موضوع دفاع مقدس.


و کتابی که خیلی بیشتر به ارمیا چسبید، و پیشنهاد می کند حتما بخوانیدش؛ رمان حدودا 60 صفحه ای "فال خون" نوشته "داوود غفارزادگان". داستان در فضای جنگ روایت می شود، اما جنگ اصلی، جنگ سرباز است با افکارش؛ سربازی درون گرا، که نه از مرگ بل از چگونه مردن هراس دارد. سربازی که با یک ستوان عازم ماموریتی می شود و ... .

قطره ای از کتاب "فال خون":
نه، ترسش از مرگ نبود. ترس از نوع مردن بود. گوشت دم توپ شدن... کلماتش را درست نمی توانست پیدا کند؛ سقط شدن شاید. بله، همین؛ حقارت مرگی که تحمیل می شود. دست خودش نبود. فکر و ذکرش همیشه این ها بود. از روز اولی که او را به منطقه آورده بودند... در هور ترسش بیشتر از موش هایی بود که جنازها را می بلعیدند؛ و کابوس ها. می دید که در میان نیزار، آب جنازه ی بادکرده اش را آرام جابجا می کند و موش های درشت خاکستری با دندان های تیز و دست های صورتی کوچک، روی سینه اش نشسته اند، و، خیس و بوگندو، گوشتش را می جوند. اول دماغ و لاله گوش و گونه ها را می جویدند و بعد، لب ها و زیر گلو. از آنجا نقب می زدند به اندرونه در حال فساد.


پی نوشت اولا: در کل شما به عکس ها بیشتر توجه کنید تا متن ها!!!
پی نوشت دوما: امروز فردا کردن برای نوشتن، عاقبت اش میشه گذاشتن عکس هایی با این ابعاد!
پی نوشت سوما: پیشنهاد می کنم در زمان مطلب گذاشتن، بسکتبال ایران-کره نگاه نکنید؛ در کل جعبه جادویی تون رو خاموش کنید!
پی نوشت رابعا: از هیجی که بهتره!
پی نوشت خامسا: این روزای آخر دعا کنیم برا همدیگه! یا حق!



طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب، 
برچسب ها: باران کتاب، ارمیا، فال خون، داوود غفارزادگان، مصطفی مستور، داوود امیریان، ترکش های ولگرد،  
[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ ارمیا ]
یابن الحسن!


خنده به لبان ما کم است، آقاجان
دل بی تو همیشه در غم است، آقاجان
هر نیمۀ شعبان، همه شادند، اما
سهم دل ما "محرّم" است، آقاجان!



طبقه بندی: ارمیا،  قطره کتاب،  غم غروب!،  شعر، متن ادبی، 
برچسب ها: غم غروب!، ارمیا، انتظار، نیمه شعبان، عارفه دهقانی، شعر، قطره کتاب،  
[ دوشنبه 3 تیر 1392 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ ارمیا ]

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ


الْقَارِعَةُ ﴿١ مَا الْقَارِعَةُ ﴿٢ وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْقَارِعَةُ ﴿٣

یَوْمَ یَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ ﴿٤

وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ ﴿٥

فَأَمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ ﴿٦ فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَّاضِیَةٍ ﴿٧

وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ ﴿٨ فَأُمُّهُ هَاوِیَةٌ ﴿٩

وَمَا أَدْرَاكَ مَا هِیَهْ ﴿١٠ نَارٌ حَامِیَةٌ ﴿١١



پی نوشت1: هوای موازین مان را داشته باشیم !!!

پی نوشت2: ان شاءالله اگر ذهن ام از کار نیفتاد و زنده ماندم، به زودی خواهم نوشت !!!

پی نوشت3: نشانه حیات !!!





طبقه بندی: ارمیا،  قطره کتاب،  گل واژه ها، 
برچسب ها: قارعه، موازین، ارمیا، قرآن کریم، کلام نور،  
[ یکشنبه 12 خرداد 1392 ] [ 11:57 ب.ظ ] [ ارمیا ]

. . .

   ریشه ی همه فجایع و مصائب روزگار ما این است که سایه ی خدا بر سر فرد و جامعه، نادیده انگاشته می شود و انسان، با همه ی توانایی اش می خواهد عنان اختیار خود و عالم را به دست گیرد.

   این است که هر روز، درمانده تر از پیش، یأس و پوچی و سرگردانی و نیست انگاری را تجربه می کند.

   کسی که به یک قدرت لایزال متکی است، هرگز درمانده نمی شود.

   کسی که محبوبی را با همه ی وجود دوست می دارد، می پرستد و ستایش می کند، هرگز انگیزه اش را برای ادامه حیات، از دست نمی دهد.

   کسی که محبت پروردگار را به خویش، درک می کند و خود را هر لحظه، مورد لطف و عنایت و رحمت می بیند، به پوچی نمی رسد.

. . .


   و ... دعا جاده ای است که انسان را به خالق خویش متصل می کند.

   مناجات، شریان حیاتی است که خون زندگی را در رگ های انسان، می دواند.

   دستهای راز و نیاز، نردبانی است که انسان زمینی را به خدای آسمانی، می رساند و نیایش، برای روح، کار قلب را می کند. هوای تازه عبودیت را می گیرد و آلودگی های ناشی از مناسبات زمینی را تصفیه می سازد.

. . .


خداوندا!

   کاری بکن که دل قرار بگیرد!

خداوندا!

   دل های سنگ آسا را بشکن تا مگر در شکستگی ها نشانی از تو بیابند که خود فرموده ای: انا عند القلوب المنکسره.

خداوندا!

   دینمان را از سیاستمان جدا مکن و دینمان را ابزار سیاستمان قرار مده و دینمان را تابع سیاستمان مپسند.

خداوندا!

   خون شهیدان را پامال سم ستوران مپسند.

خدایا!

   از تو حق شناس تر کیست؟ از تو سپاسگزارتر کجاست؟ یا من یعطی الکثیر بالقلیل! از ما جز کمی و کاستی نیاید و از تو جز اکرام و اکمال نشاید.

خدایا!

   خواستهایمان را دگرگون کن!

 

ابر: مناجات - سید مهدی شجاعی

*** * * * ***

پی نوشت ها

   قرار گرفتن شما و خودم رو در ماه رجب، ماه خداوند، ماه ریزش باران رحمت الهی، اون هم از نوع رگباری تبریک میگم!

   این روزای نزدیک شدن به امتحانات و امتخابات، حس و حال نوشتن ندارم. موفق باشید در هر دو!!!

   به شدت برا همدیگه تو این ماه پر خیر و برکت دعا کنیم، خصوصا اونایی که میرن پرواز! یه نگاهی به بقیه هم داشته باشن!

     

   دوباره خدا برامون بهانه جور کرده؛ خدا کنه بتونیم استفاده کنیم.

   دعا بفرماین؛ یا حق!




طبقه بندی: ارمیا،  قطره کتاب،  گل واژه ها،  شعر، متن ادبی، 
برچسب ها: سید مهدی شجاعی، ارمیا، قطره کتاب، ماه رجب، مناجات، باران،  
[ دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 ] [ 10:58 ق.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  

درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات