رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان
سلام بر تو ای رمضان
ای عید دوستان خدا




طبقه بندی: ارمیا،  گل واژه ها، 
[ جمعه 30 تیر 1391 ] [ 06:33 ب.ظ ] [ ارمیا ]
شما خودتان را درست کنید
کشورتان درست می شود
و آسیبی هم نخواهد دید.
امام خمینی (ره)



طبقه بندی: ارمیا،  گل واژه ها، 
[ یکشنبه 25 تیر 1391 ] [ 11:37 ب.ظ ] [ ارمیا ]

جنگ

دفاع مقدس

شهید چمران

شهید بهشتی

و ...

این کلمات برای مان آشناست، نیست؟

ما می دانیم جنگ و دفاع مقدس چه بوده و شهید که بوده و چمران و بهشتی و... را هم می شناسیم.

فکر کرده ایم چگونه می شناسیم شان؟ چون زیاد اسمشان را شنیده ایم ، چون رسانه هفته ی دفاع مقدس که می شود چپ و راست برنامه می سازد و روانه آنتن می کند که نسل جنگ ندیده ما را با جنگ و با حقایق جنگ آشنا کند و بفهماند به ما که چه کسانی جان شیرین شان را برای آرامش امروز ما از دست داده اند و نوحه ی یاد امام و شهدا پخش کند، چون سالروز شهادت شهیدانی چون بهشتی و چمران که می شود از چپ و راست به گوش مان نام آنها برخورد می کند یا چون ... ؟

من به خودم می گویم، من خیال می کردم که می دانم، اما حالا می فهمم که هیچ نمی دانم. کوتاه بگویم و راحت، از شعارهایی که برای ما سر داده اند تا به امروز، هیچ چیز در نمی آید، چون شعار است و البته چیز بدی نیست اما انگار فراموش کرده ایم با شعار نمی شود خیلی از حرف ها را زد، شعار خلاصه ی خیلی از حرف هاست.

اینها را نوشتم تا به هم نسلان خودم و البته اول از همه به خودم بگویم برای فهمیدن خیلی چیزها که خیال می کنیم خیلی می دانیم باید دوباره شروع کنیم به فهمیدن، فهمیدن اصل ماجرا. فهمیدن حقایق پشت شعارهای تکراری !

باید خواند، باید زندگی سید محمد حسینی بهشتی را خواند، باید نیایش های چمران را خواند، باید روزهای آخر، دا، نورالدین، و خیلی کتاب های دیگر را خواند. باید خواند، کسی به من و تو نمی گوید، کسی در دست من و تو این کتابها را نمی گذارد، باید خواند نه برای افزایش سرانه ی مطالعه بل برای فهمیدن؛ و هنوز مانده تا فلان مسؤول و مدیر بفهمد که کتاب را برای فهمیدن فرهنگی که دارد از بین می رود باید خواند نه افزایش سرانه مطالعه، و باز دوباره حرف هایم شعاری شد! آیا ؟!

و اصلا بگذریم از این حرف ها، دلم دیگر طاقت نیاورد هیچ نگوید. اصلا می خواستم در این پست کتاب معرفی کنم خیر سرم.

زندگی سید محمد حسینی بهشتی / اثری از سرکار خانم افسانه وفا / انتشارات روایت فتح

کتابی 60 صفحه ای که قدر دیدن یک بازی فوتبال در یک عصر جمعه از من وقت گرفت اما شیرینی خواندش آنقدر بوده که خواستم با شما تقسیم اش کنم. کتابی که با بیانی روان زندگی شهید بهشتی را به تصویر می کشد و شما را مشتاق به بیشتر دانستن. و باز دوست من بهتر از من معرفی می کند این کتاب را اگر اینجا را بلینکانید.




ما زیر بار سختی ها و مشکلات و دشواری ها قد خم نمی کنیم. ما راست قامتان جاودانه ی تاریخ خواهیم ماند، تنها موقعی سراپا نیستیم که کشته شویم و یا زخم بخوریم و بر خاک بیفتیم و الا هیچ قدرتی پشت ما را نمی تواند خم بکند.




" روزش را خیلی مرتب تقسیم کرده بود. سه ساعت کتاب می خواند؛ یک ساعت و نیم زبان آلمانی. دنباله ی تحقیقاتش را گرفته بود. کتابها و مقاله های فلسفی جدیدی که منتشر می شد، می خواند. فرصت خوبی بود تا بتواند اصل کتابهارا ببیند. چهار ساعت و نیم با کسانی که می آمدند و کار داشتند دیدار می کرد. پرونده های قبلی را می خواند. نامه ها را جواب می دادو از این کارها. یک ساعت هم در شهر می گشت تا همه جا را یاد بگیرد. زمانی هم آزاد گذاشته بود تا فکر کند، فقط فکر کند که چه کار تازه ای می تواند بکند." 

و این نکته را هم بگویم به آنها که مرا زیاد نمی شناسند که من آنچنان هم آدم کتابخوانی نیستم و در این عرصه هم صاحبنظر نیستم که بخواهم درباره ی کتابی سخن برانم، اما آنچه می فهمم را می گویم، و وقتی حس می کنم کتابی خوب است خب دوست دارم معرفی اش کنم و دوستانم هم بخوانندش و لذت ببرند.

یا حق




طبقه بندی: باران کتاب،  ارمیا،  گل واژه ها، 
[ جمعه 23 تیر 1391 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ ارمیا ]

من و انتظار !

آپلود سنتر عکس رایگان

انگار قرار نیست ما مناسبت ها را متفاوت درک کنیم . مناسبت ها که پیش می آید دوباره منتظری همان چیزهای تکراری را دوباره ببینی و بشنوی ، یا منتظری همان شعارهای همیشگی را باز بشنوی ، نه اینکه شعارها بد باشند ، نه ، شعار ها چون زیادی شعاری شده اند دیگر کسی به آنها توجه نمی کند . این است که بد است .

نیمه شعبان که نزدیک می شود همه می فهمند باید کاری بکنند ، می فهمند که ته قلبشان خوشحال است و می خواهند این خوشحالی را با دیگران تقسیم کنند ، هر کسی هر طور که می تواند و انگار قضیه نیمه شعبان کمی متفاوت تر است از باقی اعیاد ، آن هم بنا به دلایلی که می دانیم ! و البته فکر می کنیم که می دانیم !

من هم می خواهم عید را با دیگران تقسیم کنم ، خب چه باید بگویم ؟ چندتا روایت بگذارم از حضرتش یا چندتا جمله ی زیبا برای حضرتش یا جملات حضرت آقا درباره فرج و ظهور و امام زمان (عج) خوب است ؟ یا نه ، سرود بیا بیا آقا سر دهم که بیایی و من روی زیبایت را ببینم و مرا به سربازی قبول کنی و در رکابت باشم ؛ اینها بهتر است ، نه ؟ یک پوستر هم آپلود می کنم بالای مطلب و رفتیم که رفتیم .

آقای من از تو که پنهان نیست بگذار به رفقایم هم بگویم : من هم برای آمدنت دعا می کنم ، برای اینکه بیایی ، برای همه چیزهایی که باید بیایی و همه ی ما می دانیم ؛ یعنی فکر می کنیم که می دانیم . من هم از ته دل آمین می گویم ، اما چند روزی است فکری مثل خوره افتاده به جانم و دارم برای اش دعا می کنم یعنی بعد از آمین  یک دعای دیگر هم می کنم ، اگر می خواهم هنوز همین طور باشم ، همین طور که تا حالا بودم و به یمن وجود تو روزی خوردم و به جای سپاس ، گناه کردم ، می خواهم قبل از آمدنت من رفته باشم ، می خواهم چشم ام در چشم ات نیافتد آقا . چگونه در چشمان تو نگاه کنم و چه بگویم اگر گفتی برای من چه کرده ای و اگر گفتی چه کاری از دست تو ساخته است برای قیام ما ؟

نمی دانم شاید از نظر بعضی ها دعای احمقانه ای باشد ، شاید باشد ! باشد دعای دیگری می کنم . امروز روز عید است ؛ روز چیزهای دیگری هم هست ، امروز روز توبه است ، روز استغفار است ، روز تصمیم است ، روز دعا کردن هم هست ، یک دعای دیگر، روز به امید رسیدن است ، امید داشتن ، به حرکت افتادن و از خدا و اهل بیت اش مدد خواستن . امروز روز شعار دادن هم هست ، چه تکراری اش چه جدید اش ، اما نه برای من که دارم درجا می زنم ، برای کسی که دارد برای حضرتش ، آقای اش اش کار می کند ، حرکت می کند . برای من همان روز دعا کردن است ، یک دعای دیگر . دعا برای ... ؟

شرمنده ام آقا ، مرا ببخش ، و همتی بده و توانی که بتوانم حرکتی بکنم . نجات ام بده آقا از گرداب مردابی که دارد مرا با خودش پایین می کشد . بگذار بالا بیایم و نفسی بگیرم و جانی تازه کنم و حرکتی ، قدمی در راه ات بردارم .

آمین

یا شاید همان دعای خودم بهتر باشد یا شاید باز هم دارم شعار می دهم ؟! نمی دانم ؟!

یا حق !




طبقه بندی: ارمیا،  گل واژه ها، 
[ پنجشنبه 15 تیر 1391 ] [ 08:05 ب.ظ ] [ ارمیا ]

جوانمردی به نام قیدار

چند وقتی بود که تصمیم داشتم همچون این پستی را روانه وبلاگم کنم ، اما سر نمی گرفت تا اینکه پیشنهاد دوست و استاد گرامی آقا زهیر قدسی ما را مصمم تر کرد بر تصمیم مان . چند وقت پیش که کتاب قیدار را خواندم تصمیم گرفتم نظرم را درباره ی کتاب در وبلاگ بگذارم اما سر نمی گرفت و امروز که روز بعثت  پیامبر است شاید بهترین فرصت برای این کار باشد، و نکته ی دیگر این است که اگر کمی زمان بگذرد دیگر حال نوشتن هم می رود . این چیزی ست که آموخته ام و سعی می کنم به آن عمل کنم . هر زمان مطلبی را لازم دانستی که مکتوب شود، به بعد موکول نکن؛ همانجا بنویس اش که از یاد نرود. تصمیم گرفته ام زین پس نظر شخصی ام را درباره ی کتاب هایی که می خوانم در وبلاگ قرار دهم و اینگونه در کنارش یک کتاب را هم در حد خودم معرفی کرده ام . مدتی است که مسئله ای فکرم را به خود مشغول کرده است و کمی هم مطلب درباره اش نوشته ام که شاید روزی در همین وبلاگ خودمان درج اش کردم و آن مسئله چیزی است که دارد در جامعه ی امروز ما فراموش می شود و به نظر من ریشه ی زندگی ست ! همان چیزی که پیامبر آخرین در این روز مبعث بخاطر آن مبعوث گردید ، همان اخلاق . در همین احوال بود که قیدار را خواندم ، و سخت به دلم نشست. من نمی خواهم این کتاب را و شاید قلم اش و یا نویسنده اش را نقد کنم یا تعریف بی خودی بکنم، هر چند که رضا امیرخانی یکی از نویسندگان محبوب من است و اگر سرلوحه های اش را هم به پایان ببرم تمام کتاب های ایشان را از نگاه گذرانده ام هرچند سطحی و در حد خودم ؛ می خواهم حس خودم را درباره ی کتاب بگویم . شاید امیرخانی دارد قیدار را در گذشته و زمان پسر رضاخان حیات می دهد اما قیدار حرف امروز است ، دغدغه امروز است ، شاید هم در روزگار ما قیداری پیدا نکرده است که بخواهد قیدار را در امروز روز حیات دهد . قیداری که اخلاق جوانمردی دارد. من به جزئیات قیدار کار ندارم ، اما موضوع اصلی قیدار به نظر من همان اخلاق است و امیرخانی دارد کارش را و بهتر بگویم رسالتاش را درست انجام می دهد ؛ و این چیزی است که من دوست دارم و قیدار را برای من محبوب می کند . چون دارد حرف امروز را میزند و حرف چیزی را می زند که امروز روز دارد فراموش می شود . قیدار آن قدر برای من دوست داشتنی هست که آنرا بدون هیچ حرف اضافه ای به دوستان معرفی کنم تا بخوانندش و از آن لذت ببرند.

"" این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند... که خوشا گم نامان! ""

چون این اولین باری است که دارم درباره ی کتابی که خوانده ام نظر می دهم کمی بر من سخت می آید که بیش از این سخن بگویم

، اما اگر می خواهید معرفی بهتری از این کتاب بخوانید ، پیشنهاد می کنم نوشته ی آقای قدسی با عنوان " با قلم امیرخانی در

گود زورخانه! " را در وبلاگ جاکتابی بخوانید.


مشخصات کتاب:

نشر افق /296 صفحه / چاپ اول 1391 / قطع رقعی/ 9000 تومان

این كتاب را می‌توان از فروشگاه كتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی14، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ با شماره 

تماس 0511.2222204 تهیه نمود.




طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  گل واژه ها، 
[ دوشنبه 29 خرداد 1391 ] [ 03:32 ب.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 9 ::      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  

درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات