رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان
دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی منتشر کرد:

ترانه جدید حامد زمانی

" مرگ بر آمریکا "






طبقه بندی: ارمیا، 
برچسب ها: حامد زمانی، ارمیا، مرگ بر آمریکا، دفتر مطالعات، موسیقی، 13 آبان،  
[ شنبه 11 آبان 1392 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ ارمیا ]
بِسْمِ اللَّه الْرَّحْمَنِ الْرَّحِیمِ‏

لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ كَفَرُواْ مُعْجِزِینَ فِى الْأَرْضِ وَمَأْوَیَهُمُ النَّارُ وَلَبِئْسَ الْمَصِیرُ

هرگز گمان مبر كه كفّار ما را در زمین عاجز و درمانده مى‏ كنند. جایگاه آنان آتش است و به راستى كه سرانجام بدى است.

سوره نور ، آیه 57



طبقه بندی: ارمیا،  گل واژه ها، 
برچسب ها: قرآن کریم، ارمیا، تفسیر نور، سوره نور، بسم الله،  
[ شنبه 11 آبان 1392 ] [ 01:29 ق.ظ ] [ ارمیا ]
هم به قدر تشنگی باید چشید!
این روزها به بهانه ی جشنواره کتابخوانی روشنا کتاب "خط روشن" را خواندم. فارغ از بحث مسابقه و اینکه ارمیا کتاب را برای مسابقه خواند یا برای خود کتاب، باید بگم که واقعا کتاب خوبی بود. کتاب الغدیر خوندن همت میخواد که هرکی هرکی نداره، نه الغدیر، که خیلی از کتاب های حجم بالای دیگه هم همینطوره. خط روشن گزیده کتاب ارزشمند الغدیر علامه امینی در 206 صفحه است و برای ارمیا واقعا خواندنی بود. خلاصه و مفید. خدایی ارمیا هنوز الغدیر رو از نزدیک ندیده چه برسه به اینکه بخونه؛ تازه علاوه بر این خدایی چند نفرمون الغدیر رو یه روز می خونیم.

بگذریم؛ خط روشن کتاب ارزشمندی بود چون گزیده کتاب ارزشمندی بود! والا! خلاصه که بیان نکات بسیار مهم به صورت خلاصه و مفید و به قول معروف ساندویچی باعث شد این کتاب رو برای معرفی به رفقام! انتخاب کنم. و بالاخره می گن که اگه آب دریا رو نمیشه خورد لااقل برا تبرکش باید یکی دو قطره نوشید!





و حرف آخر از مقدمه کتاب که قطره ای هم باشد از دریای خط روشن و از زبان مقام معظم رهبری:

"همین کتاب الغدیر هم به نظر من مهجور است. من به دوستانمان سفارش کردم الغدیر را که در آن صدها کتاب است – یعنی ایشان درباره موضوعات مختلف، مطالبی دارد. گاهی صد صفحه، هشتاد صفحه برای یک شخص، یک مطلب یا یک حدیث مطلب دارد و یک نفر باید اینها را از اول الغدیر بخواند، تا به مطلب موردنظر برسد و از آن استفاده کند. حالا کو آن آدمی که حوصله کند، یازده جلد کتاب الغدیر را بخواند و این گونه مطالب را بیرون بکشد؟! – مورد بررسی دقیق قرار دهند و موضوعات مختلف را دانه دانه بیرون بکشند؛ هر کدامشان یک کتاب، یا یک جزوه است. الغدیر هم – آن کاخ عظیمی که مرحوم امینی ساخته – به جای خود محفوظ؛ این کتاب ها هم دانه دانه بیاید و اقطار عالم را پر کند؛ یعنی الغدیر به صورت یک مجموعه، وجود داشته باشد، یک جا هم، جزوه، جزوه وجود داشته باشد."



طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب، 
برچسب ها: علامه امینی، ارمیا، باران کتاب، قطره کتاب، خط روشن، الغدیر، عید غدیر،  
[ پنجشنبه 2 آبان 1392 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ ارمیا ]
نه اینکه تنها دلیل باشد، نه، اما نوشتن از اینکه کدام کتاب را خوانده ام، آن هم در حد چند سطر و البته در حد خودم، برای این است که دوستان ام را در شیرینی کتاب خوبی که خوانده ام شریک کنم. و البته ترغیب شان به خواندن کتاب خوب.

بگذریم؛ همین اول کار بگویم که نوشتن از نویسنده ای همچون نادر ابراهیمی کاری ست بسیار سخت، اما ننوشتن از او را هم جفایی می دانم به خودم و دیگران.

"غزلداستان های سال بد" نادر ابراهیمی را این یکی، دو روزه خواندم. نادر ابراهیمی در غزل غزل داستان این کتاب حرف دارد برای گفتن؛ برای آزادی و آزاد شدن، مبارزه، امید؛ و داستان های اش روحی تازه در آدم ایجاد می کند برای حرکت. غزلداستان هایی که در سال های 44 تا 57 نوشته است و 84 صفحه بیش ندارد.

آنچنان که باید از این کتاب گفت را دوست گرامی ام در جـــاکـــتـــابـــی نوشته اند. فقط خواستم بگویم که از نادر باید بیشتر گفت و خواند و نوشت.

قطره ای از کتاب: "هیچکس آزادی را تکدی نمی کند – حتی اگر سنگین ترین دردهای اسارت را داشته باشد. هیچکس به اراده ی خویش در برابر غریبه سکوت نمی کند. هیچکس خانه اش را به غریبه وا نمی سپرد. هیچ مهمانی درد نمی بخشد و خوشه ی طلا درو نمی کند – مگر آنکه راهزن باشد. هیچ دزدی به مهمانی نمی آید.

. . .

همیشه کسی هست که بیدار کند، که بجنگد، که یأس سیاه، درِ خانه ی اندیشه اش را نکوبد. همیشه کسی در درونِ شبِ جنگل ایستاده است که در تاریکی ها دیده نمی شود."




طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب، 
برچسب ها: نادر ابراهیمی، غزلداستانهای سال بد، باران کتاب، قطره کتاب، ارمیا، رفاقت با کتاب، رفیق قریب!،  
[ شنبه 20 مهر 1392 ] [ 05:19 ق.ظ ] [ ارمیا ]

مینا: گاهی قرار گرفتن اتفاقی بعضی چیزها در کنار هم زندگی ما را تغییر می دهد.

ارمیا: به نظر من قرار گرفتن این بعضی چیزها کنار هم نمی تواند اتفاقی باشد.

مینا: دلم می خواست فراموش کنم اما نشد. زهره نگذاشت و میرزا جعفرخان و پدر؛ پدر که همیشه انگار رنج عالم را برای خودش تکرار می کرد. انگار که هم­زمان بار همه­ی مردم کره­ی زمین از اول تا آن­روز روی شانه­هایش بود.

ارمیا: دانستن بعضی غم­ها و تلخی­ها شیرین است؛ یک تلخی شیرین. نمی تواند اتفاقی باشد؛ دیدن یک فیلم و دو روز بعدش خواندن یک کتاب، چگونه می­تواند اتفاقی باشد؟ نمی­تواند باشد. وقتی این دو چیز با هم، به هم آمیخته می­شوند، مرا درگیر می­کنند. مرا به پانزده قرن پیش و پیش­تر می­برند و باز به امروز روز برمی­گردانند، چگونه می تواند اتفاقی باشد؟! و جهل، و ما که جهل گذشتگان را سخت محکوم می­کنیم و غافل از جاهلیتی که امروز سخت درگیرش شده­ایم.

میرزا جعفرخان منشی باشی: در شگفتم از صبر پروردگار که چگونه با این همه ظلم و جور بندگانش، زمین و زمان را درهم نمی­پیچد؟! به زلزله و صاعقه­­ای از میان برنمی­داردمان و یا حجتش را بر ما حاضر نمی­کند که ریشه­ی ستم را یک­سره برکند؟! هم چنان ایستاده و می­نگرد تا ببیند این نامردمی را تا کجا ادامه خواهیم داد. اما مگر شقاوت انسان پایان هم دارد؟

پدر مینا: ما برای آن­که درست جلو برویم باید پشت سرمان را بشناسیم.

ارمیا: امان از عدم شناخت و یا شناخت از نوع سطحی­اش؛ وقتی تاریخ پوست می­اندازد و ما تاریخ را می­بینیم اما پوست انداختنش را نه! جاهلیت همچنان باقی­ست فقط پالان­اش عوض شده است، و البته انسان است و فراموشکاری؛ باید به خودمان نهیب بزنیم، خودمان را بیدار کنیم، کاری بکنیم، کم­اش باید دلمان به حال خودمان بسوزد!

...

بازپرس: می­خوام به تدوین قوانین برم... شاید جوابی برای سوالهام پیدا کردم!

هیس! دخترها فریاد نمی­زنند ...

...

بهانه ها برای نوشتن این پست و پیشنهاد حال­ام: خواندن یک رمان خواندنی و تامل یرانگیز در قطع پالتویی با عنوان "لالایی برای دختر مرده" نوشته "حمیدرضا شاه­آبادی" از نشر "افق"؛ و فکر می­کنم ماجرای دختران قوچانی هم بهانه­ای بوده است برای نویسنده؛ و تماشای یک فیلم: "هیس! دخترها فریاد نمی­زنند..."، البته پیشنهاد یک فیلم، تایید صددرصد آن نیست، همانطور که پیشنهاد یک کتاب؛ وحتما می­تواند بر آن انتقادهایی وارد باشد!!!

لالایی برای دختر مرده:"دختر دوباره زد روی شانه­ام و پرسید: «تو بابای منی؟»

من جواب ندادم. پشتم به دختره بود و به پدر زهره نگاه می­­کردم. گفتم: «الحمدلله همه چیز به خیر و خوشی گذشت، فقط باید از این به بعد ...»

که دختره زد روی شانه­ام و گفت: «تو بابای منی؟»

با عصبانیت برگشتم و گفتم: «آره باباجون، من بابای تواَم، چی می­خوای؟!»

و دختر یک­مرتبه چنان سیلی محکمی به صورتم کوبید که کم مانده بود زمین بخورم. دستم را روی صورتم گذاشتم و قبل از آن­که چیزی بگویم، دختر گفت: «ببین خوبه؟ خودت خوشت می­آد؟ چرا می زدی سیاه و کبودم می­کردی؟»

و من که داغ شده بودم سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم. فقط صدای خنده­ی سربازی را که نزدیکم ایستاده بود می شنیدم."

 

مینا: ایستاده بودم روی لبه­ی طبقه­ی پنجم از بلوک سیزده.



پی نوشت 1: همیشه کشف روابط بین مسائل مختلف برای­ام شگفت­انگیز است!!!
پی نوشت 2: این پست، معرفی کتاب یا یک فیلم نیست!!!
پی نوشت 3: می دانم، این پست را احتمال زیاد فقط کسی می فهمد که قبلا این رمان و یا این فیلم را دیده باشد؛ به هرحال خرده مگیرید، جوانیم هنوز!!!



طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب،  اندیشه های بی مقدمه!،  سینما،  اجتماعی، 
برچسب ها: ارمیا، لالایی برای دختر مرده، حمیدرضا شاه آبادی، هیس!دخترها فریاد نمی زنند، باران کتاب، سینما، اجتماعی،  
[ پنجشنبه 7 شهریور 1392 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 12 ::      ...   3   4   5   6   7   8   9   ...  

درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات