رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان

چند روز پیش از طرح بوستان در بوستان سخن گفتم و گفتم که از کتاب هایی که در این طرح خواهم خواند، خواهم نوشت! و چند وقتی هست که از کتاب ننوشته ام! در این یکی دو هفته، چند کتاب کم حجم که از کتاب های موجود در یکی از بوستان ها بود، مطالعه کردم؛ از اونجایی که به شدت معتقدم وقتی قراره از کتابی بنویسی باید تا از فضای اون خارج نشدی بنویسی، من نمی خوام از این کتاب ها بنویسم ولی در حد نام بردن از عنوان این کتاب ها خواهم نوشت. اما اینکه چرا تیتر این پست "فال خون" شده، باید بگم که در بین این معدود کتاب ها، این کتاب بیشتر بهم چسبید.

"پروفسور اسکولسکی و ژنرال پیسکولسکی" نوشته فریدون عموزاده خلیلی، مجموعه داستان طنزی است برای نوجوانان از انتشارات افق؛ در این داستان تقابل پروفسور و ژنرال که به نوعی تقابل علم و قدرت است و تلاش های ژنرال برای در اختیار گرفتن علم پروفسور جالب توجه بود.

کتاب دیگری که در حد تورق زدن بود تا خواندن، کتاب "اهمال کاری" حجت الاسلام آقاتهرانی بود.

مجموعه داستان "قصه های 84" دیگر کتابی بود که خواندم. قصه هایی خوب البته به انتخاب مصطفی مستور! از انتشارات سوره مهر.

و اما از داوود امیریان هم جلد اول از مجموعه ترکش های ولگرد با عنوان "برادران مزدور" خوانده شد. داستان های کوتاه طنزی با موضوع دفاع مقدس.


و کتابی که خیلی بیشتر به ارمیا چسبید، و پیشنهاد می کند حتما بخوانیدش؛ رمان حدودا 60 صفحه ای "فال خون" نوشته "داوود غفارزادگان". داستان در فضای جنگ روایت می شود، اما جنگ اصلی، جنگ سرباز است با افکارش؛ سربازی درون گرا، که نه از مرگ بل از چگونه مردن هراس دارد. سربازی که با یک ستوان عازم ماموریتی می شود و ... .

قطره ای از کتاب "فال خون":
نه، ترسش از مرگ نبود. ترس از نوع مردن بود. گوشت دم توپ شدن... کلماتش را درست نمی توانست پیدا کند؛ سقط شدن شاید. بله، همین؛ حقارت مرگی که تحمیل می شود. دست خودش نبود. فکر و ذکرش همیشه این ها بود. از روز اولی که او را به منطقه آورده بودند... در هور ترسش بیشتر از موش هایی بود که جنازها را می بلعیدند؛ و کابوس ها. می دید که در میان نیزار، آب جنازه ی بادکرده اش را آرام جابجا می کند و موش های درشت خاکستری با دندان های تیز و دست های صورتی کوچک، روی سینه اش نشسته اند، و، خیس و بوگندو، گوشتش را می جوند. اول دماغ و لاله گوش و گونه ها را می جویدند و بعد، لب ها و زیر گلو. از آنجا نقب می زدند به اندرونه در حال فساد.


پی نوشت اولا: در کل شما به عکس ها بیشتر توجه کنید تا متن ها!!!
پی نوشت دوما: امروز فردا کردن برای نوشتن، عاقبت اش میشه گذاشتن عکس هایی با این ابعاد!
پی نوشت سوما: پیشنهاد می کنم در زمان مطلب گذاشتن، بسکتبال ایران-کره نگاه نکنید؛ در کل جعبه جادویی تون رو خاموش کنید!
پی نوشت رابعا: از هیجی که بهتره!
پی نوشت خامسا: این روزای آخر دعا کنیم برا همدیگه! یا حق!



طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب، 
برچسب ها: باران کتاب، ارمیا، فال خون، داوود غفارزادگان، مصطفی مستور، داوود امیریان، ترکش های ولگرد،  
[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ ارمیا ]

    فرمانده گردان میثم ابوالفضل کاظمی نام داشت، اما چون پایش مجروح بود نمی توانست صبحگاه بیاید. معاونش می آمد؛ حاج حسین طاهری. یک روز صبح حاج ابوالفضل آمد. بین بچه ها زمزمه افتاد که حتما خبری شده، حاجی رفت پشت تریبون و پس از سلام و علیک گفت:((برادرا! ان شاءالله که حال همگی خوبه. شما خیلی شانس دارید. دیشب که من توی جلسه فرمانده ها بودم، قرار شد گردان ما پدافندی مهران رو دست بگیره.)) بچه ها تمام نیرو را در حلقومشان جمع کردند و صلوات فرستادند.

. . .

وقتی به اتاق رسیدیم، بچه ها از خوشحالی تصمیم به اجرای جشن پتو برای اولین نفری که وارد اتاق می شد، گرفتند. خودمان را به خواب زدیم و یکی از بچه ها پتو در دست، کنار در اتاق کمین کرد. لحظاتی که گذشت. . .

-یاالله. . . هیچ کس نیست؟ من. . .

تا داخل اتاق شد، پتو روی سرش افتاد. همه حمله کردیم. باران مشت باریدن گرفت. بنده ی خدا همین طور دراز کشیده و هیچ نگفت. اصلا برای نجات خودش تقلایی نکرد. بعد از اینکه خوب حالش را جا آوردیم، رفتیم گوشه ای نشستیم. پتو که کنار رفت، رنگ همه پرید. حاج حسین طاهری بود! حاج حسین در حالی که می خندید، گفت:(( بابا ایوالله، این طوری از مهمون پذیرایی می کنید؟ گردنم داشت می شکست. خواستم بگم اگه کم و کسری دارید به حجت شمسایی مراجعه کنید. با اجازه!))

 

خداحافظ کرخه / داوود امیریان / صفحه 28 




طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب، 
برچسب ها: ارمیا، خداحافظ کرخه، داوود امیریان، خاطرات جنگ، باران کتاب، قطره کتاب، دفاع مقدس،  
[ جمعه 11 اسفند 1391 ] [ 05:33 ب.ظ ] [ ارمیا ]

خودم و شما رو توصیه می کنم که هرازچندگاهی داستان کوتاهی، بلندی، خاطراتی، از جنگ و دفاع مقدس بخوانیم! جان شما!

در میان کتاب های حوزه دفاع مقدس تنوع خوبی وجود دارد. برخی شاید کتاب برخی نویسنده گان را به خاطر نثر آن ها نپسندند. ولی این ها مهم نیست که؛ مهم این است که! من و شما بهانه ها را کنار بگذاریم و کتاب بخوانیم. چشم مان را به جنگ هشت ساله باز کنیم و فراتر از چند فیلم به هشت سال دفاع مان نگاه کنیم.

"خداحافظ کرخه" خاطرات "داوود امیریان" است از روزگاری که در جبهه ها در کنار همرزمان اش بخش مهمی از تاریخ این ملک را رقم زده اند. و همین خاطرات است که می تواند فضای آن روز جبهه ها را بهتر از هر چیز دیگری تصویر کند.

این هم از کتاب های تقریبا اتوبوسی من بود. یکی از خصوصیاتی که به ذهن ارمیا درباره این کتاب می رسد این است: گذر سریع امیریان از اتفاقات؛ به نوعی امیریان یک نگاه با پهنای دید بالا از ورودش به جبهه تا برگشتن اش از جبهه داشته است.

 

خداحافظ کرخه / داوود امیریان / انتشارات سوره مهر / دفتر ادبیات و هنر مقاومت / خاطرات جنگ ایران و عراق / 112صفحه


یه کوچولو از کتاب: 

"من متولد 1349 هستم. در حالی که حداقل سن برای اعزام هفده سال تمام بود. با یکی از دوستانم که قبلا به جبهه رفته بود، مشورت کردم. قرار شد فتوکپی شناسنامه ام را دست کاری کنم. همین کار را کردم و به پایگاه ابوذر رفتم. پذیرش بسیج، طبقه دوم بود. عرق سردی تنم را می لرزاند. تا به حال از این کارها نکرده بودم. با دلهره وارد اتاق شدم. مردی پشت میز نشسته بود. تا مرا دید با نگاهی براندازم کرد و بی مقدمه پرسید:((متولد چه سالی هستی؟))

-48. . . متولد 1348 هستم.

نگاهی حاکی از تعجب کرد و با لحنی خاص گفت: ((یعنی شونزده ساله هستی. پسر مارو سیاه نکن! هر روز صد نفر مثل تو مارو اینجا دست می ندازن. اون وقت تو می گی شونزده ساله هستی؟)) "

پس نویس: این اولین کتاب امیریان است. اطلاعات بیشتر برای داوود امیریان




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب، 
برچسب ها: داوود امیریان، ارمیا، دفاع مقدس، باران کتاب، جنگ، خداحافظ کرخه، خاطرات،  
[ جمعه 11 اسفند 1391 ] [ 04:38 ب.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات