رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان

شطرنج، قیامت، جنگ

صفرم:

یک رمان خواندنی برای آنان که اهل رمان خواندن هستند؛ به خصوص اهل ادبیات دفاع مقدس.

اول:

رمان، داستان یک دیده بان نوجوان است به نام رمز موسی! در زمان جنگ و محاصره آبادان که دوستی او با پرویز اتفاقات مختلفی را برای او در حین انجام مأموریت اش رقم می زند و در این مسیر با آدم هایی با شخصیت های متفاوت برخورد می کند. این کلیت داستان است اما نویسنده و هنر اوست که با پروبال دادن به این کلیت، داستان را فراتر از یک داستان در حوزه جنگ و دفاع مقدس و یا یک خاطره نویسی صرف از دوران جنگ ایران و عراق، می برد. شاید بتوان گفت یک رمان جنگی – فلسفی. برخورد دیده بان با آدم های مختلف و مکالمات بین آن ها خصوصا بین دیده بان و مهندس جذابیت های بیشتری دارد.

شک و تردید، جبر، عبادت، جنگ، صلح، دوری از جنگ، یقین.

دوم:

اگر خیلی مایل باشید با یک جستجوی ساده می توانید مقدار بیشتری از جزئیات رمان را در سایت ها و وبلاگ های مختلف ببینید. اما به نظر ارمیا اگر آدم همین اول بداند که ماشین قیامت در داستان چیست و قرار است چه بکند؟ یا اینکه رابطه دیده بان با شطرنج و ماشین قیامت چیست؟ کلی از شیرینی های زمان خواندن را از دست می دهد؛ البته نظر است دیگر.

از آن طرف هم هستند کسانی مثل رفیق قریب ارمیا که می گویند: من باید آن قدر از کتاب بدانم تا بفهمم ارزش خواندن دارد یا نه؟ این یعنی اینکه دوست دارد جزئیات بیشتری از داستان را بداند.

چهارم:

-          نگاه متفاوت در حوزه ادبیات جنگ و دفاع مقدس.

-          قلم نویسنده خوب بود فقط اوایل داستان کمی به دل ارمیا نچسبید.

-          ارمیا از 10 به آن 9 می دهد.

-          ارمیا هنوز برای نظر دادن بچه است!!!

-          ارمیا این کتاب را برای مطالعه پیشنهاد می کند. بنا به دلایلی!!!

پنجم:

شطرنج با ماشین قیامت، حبیب احمدزاده

انتشارات سوره مهر، مرکز آفرینش های ادبی، کارگاه قصه و رمان

360 صفحه با درنظرگرفتن ضمیمه: مقدمه مترجم انگلیسی بر کتاب




طبقه بندی: باران کتاب،  ارمیا،  اندیشه های بی مقدمه!، 
برچسب ها: ارمیا، شطرنج با ماشین قیامت، حبیب احمدزاده، دفاع مقدس، باران کتاب، معرفی کتاب، رفیق قریب،  
[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 01:17 ب.ظ ] [ ارمیا ]

    فرمانده گردان میثم ابوالفضل کاظمی نام داشت، اما چون پایش مجروح بود نمی توانست صبحگاه بیاید. معاونش می آمد؛ حاج حسین طاهری. یک روز صبح حاج ابوالفضل آمد. بین بچه ها زمزمه افتاد که حتما خبری شده، حاجی رفت پشت تریبون و پس از سلام و علیک گفت:((برادرا! ان شاءالله که حال همگی خوبه. شما خیلی شانس دارید. دیشب که من توی جلسه فرمانده ها بودم، قرار شد گردان ما پدافندی مهران رو دست بگیره.)) بچه ها تمام نیرو را در حلقومشان جمع کردند و صلوات فرستادند.

. . .

وقتی به اتاق رسیدیم، بچه ها از خوشحالی تصمیم به اجرای جشن پتو برای اولین نفری که وارد اتاق می شد، گرفتند. خودمان را به خواب زدیم و یکی از بچه ها پتو در دست، کنار در اتاق کمین کرد. لحظاتی که گذشت. . .

-یاالله. . . هیچ کس نیست؟ من. . .

تا داخل اتاق شد، پتو روی سرش افتاد. همه حمله کردیم. باران مشت باریدن گرفت. بنده ی خدا همین طور دراز کشیده و هیچ نگفت. اصلا برای نجات خودش تقلایی نکرد. بعد از اینکه خوب حالش را جا آوردیم، رفتیم گوشه ای نشستیم. پتو که کنار رفت، رنگ همه پرید. حاج حسین طاهری بود! حاج حسین در حالی که می خندید، گفت:(( بابا ایوالله، این طوری از مهمون پذیرایی می کنید؟ گردنم داشت می شکست. خواستم بگم اگه کم و کسری دارید به حجت شمسایی مراجعه کنید. با اجازه!))

 

خداحافظ کرخه / داوود امیریان / صفحه 28 




طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  قطره کتاب، 
برچسب ها: ارمیا، خداحافظ کرخه، داوود امیریان، خاطرات جنگ، باران کتاب، قطره کتاب، دفاع مقدس،  
[ جمعه 11 اسفند 1391 ] [ 05:33 ب.ظ ] [ ارمیا ]

خودم و شما رو توصیه می کنم که هرازچندگاهی داستان کوتاهی، بلندی، خاطراتی، از جنگ و دفاع مقدس بخوانیم! جان شما!

در میان کتاب های حوزه دفاع مقدس تنوع خوبی وجود دارد. برخی شاید کتاب برخی نویسنده گان را به خاطر نثر آن ها نپسندند. ولی این ها مهم نیست که؛ مهم این است که! من و شما بهانه ها را کنار بگذاریم و کتاب بخوانیم. چشم مان را به جنگ هشت ساله باز کنیم و فراتر از چند فیلم به هشت سال دفاع مان نگاه کنیم.

"خداحافظ کرخه" خاطرات "داوود امیریان" است از روزگاری که در جبهه ها در کنار همرزمان اش بخش مهمی از تاریخ این ملک را رقم زده اند. و همین خاطرات است که می تواند فضای آن روز جبهه ها را بهتر از هر چیز دیگری تصویر کند.

این هم از کتاب های تقریبا اتوبوسی من بود. یکی از خصوصیاتی که به ذهن ارمیا درباره این کتاب می رسد این است: گذر سریع امیریان از اتفاقات؛ به نوعی امیریان یک نگاه با پهنای دید بالا از ورودش به جبهه تا برگشتن اش از جبهه داشته است.

 

خداحافظ کرخه / داوود امیریان / انتشارات سوره مهر / دفتر ادبیات و هنر مقاومت / خاطرات جنگ ایران و عراق / 112صفحه


یه کوچولو از کتاب: 

"من متولد 1349 هستم. در حالی که حداقل سن برای اعزام هفده سال تمام بود. با یکی از دوستانم که قبلا به جبهه رفته بود، مشورت کردم. قرار شد فتوکپی شناسنامه ام را دست کاری کنم. همین کار را کردم و به پایگاه ابوذر رفتم. پذیرش بسیج، طبقه دوم بود. عرق سردی تنم را می لرزاند. تا به حال از این کارها نکرده بودم. با دلهره وارد اتاق شدم. مردی پشت میز نشسته بود. تا مرا دید با نگاهی براندازم کرد و بی مقدمه پرسید:((متولد چه سالی هستی؟))

-48. . . متولد 1348 هستم.

نگاهی حاکی از تعجب کرد و با لحنی خاص گفت: ((یعنی شونزده ساله هستی. پسر مارو سیاه نکن! هر روز صد نفر مثل تو مارو اینجا دست می ندازن. اون وقت تو می گی شونزده ساله هستی؟)) "

پس نویس: این اولین کتاب امیریان است. اطلاعات بیشتر برای داوود امیریان




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  باران کتاب، 
برچسب ها: داوود امیریان، ارمیا، دفاع مقدس، باران کتاب، جنگ، خداحافظ کرخه، خاطرات،  
[ جمعه 11 اسفند 1391 ] [ 04:38 ب.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات