رفاقت با کتاب
زیر باران باید رفت... باران رحمت خداوند می بارد... 
قالب وبلاگ
نویسندگان

سه دیدار از حقیقت

اول:

نام کتاب: سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد(براساس داستان زندگی امام روح الله خمینی(ره))

نویسنده: نادر ابرهیمی

ناشر: سوره مهر

جلد اول: رجعت به ریشه ها

جلد دوم: در میانه ی میدان

دوم:

از برخی کتاب ها باید نوشت، نوشتنی؛ اما باید اهل قلم اش بنویسند، تا خدای نکرده ظلم به کتاب و نویسنده اش نشود. می خواهم از این کتاب بنویسم، اما، نه خیلی آسان.

ارمیا این کتاب را خواند و رفیق قریب اش هم، و هر دو افسوس خوردند از این که چه کسانی را که باید بشناسند اما نمی شناسند؛ و حیف از ایشان که مریدان شان دم از آنها می زنند به نیکی بی آنکه آنها را بشناسند و نامریدان شان دم از آنها می زنند به زشتی بی آنکه آنها را بشناسند. و این حکایتی ست غریب از نشناختن و ندانستن و چه فرقی است بین مرید و نامرید. ارمیا و رفیق قریب اش پیشنهاد می کنند به همه ی دوستان شان تا این کتاب و این داستان شیرین را به قلم مرحوم نادر ابراهیمی حتما بخوانند و لذت ببرند، لذتی!!! از داستان، از دیدارها، از جملاتی که آدم دوست دارد زیرشان خط بکشد و هی با خودش تکرار کند و تکرار کند.

سوم:

کتاب که دو جلد دارد حکایت گر سه دیدار است که خواننده را در سه دنیای متفاوت اما مرتبط با هم و تکمیل کننده ی هم سیر می دهد. داستان سه دیداری که در کنار هم معنا پیدا می کند و امام روح الله را به شما می شناساند.

دیدار اول، دیدار مرید و مریدان با مرادی است که آمده غبار از حرف های گذشتگان بتکاند، دیدار با مردی که از فراسوی باور ما آمده است؛ دیدار دوم، دیداری است با کودکی که تفکر بازی اوست؛ و دیدار سوم، دیدار با شیخی ست که نگین می شود، دیدار حاج آقا روح الله است با آیت الله مدرس و آیت الله کاشانی و ... .

چهارم:

"من داستان می نویسم، تاریخ نمی نویسم، تاریخ های بسیاری قبل از من نوشته شده است و هم زمان با من و بعد از من نیز نوشته خواهد شد؛ اما داستان فقط یک بار نوشته می شود؛ فقط یکبار.

 آن ها که واقعیت را می خواهند نه حقیقت را، و طالب واقعیات تاریخی هستند نه حقایق انسانی، می توانند بی دغدغه ی خاطر، به بهترین تاریخ ها مراجعه کنند." (نادر ابراهیمی، اولین صفحه ی کتاب)

پنجم:

چون می خواهم بعدتر بخش هایی از کتاب را در پست های دیگری قرار بدهم، همان طور که در پست قبل گذاشتم، پس دیگر پنجم بی پنجم!!!

پس نویس: جان من حال کردید، دیدید چه لفظ قلم هم بلدم بنویسم !!!




طبقه بندی: ارمیا،  باران کتاب،  اندیشه های بی مقدمه!، 
برچسب ها: نادر ابراهیمی، امام روح الله، ارمیا، معرفی کتاب، باران کتاب، رفیق قریب، سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد،  
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 07:40 ق.ظ ] [ ارمیا ]

محبت های بی خودی !!!

این نوشته از چرندیده های رفیق قریب ام یعنی یکی از دوستان خیلی خیلی نزدیک ام است که اصلا قرار نیست شما اسمش را بدانید، البته او گفته است من را یعنی به من و من تبدیل کردم آن را به نوشته ای؛ خیلی کتابی بنویسم می شود یعنی معنا از اوست و لفظ از ما !!!

خب بی خیال، ما اینکاره نیستیم، همون مدل خودمون بنویسیم بیتره! حالا جدای از شوخی، این رفیق قریب ما امروز یه کشفیکرده، من هم با کسب اجازه از جناب شان اینجا می آورم، خواهم آورد، میِرُم(مشهدی)!

گفت: تا حالا چندین بار از وقتی که برای مادرم ایرانسل خریدیم، براش شارژ گرفتم و هربار خودم براش شارژ می کنم، به نمی دونم چند دلیل، یکی ش این که یه جور بی احترامی حساب می کنم اینکه من به مادرم بخوام چیز یاد بدم و چون یه کمی هم! بی حوصله هستم در زمینه آموزش دادن به دیگران ترسیدم بی احترامی بشه یه موقع! (من: خاک بر سر دشمن بشود رفیق جان با این عزت نفس ات)، پس یکی دیگه هم این که هربار به خودم می گم شاید بی احترامی بشه؛ (من: اینو تو جمله قبلی ام گفته بود، من هم دوباره میارمش که سندیت اثر حفظ بشه!) بی خیال، خودم شارژ می کنم. و شاید آخریش هم این که، این کارو وظیفه خودم می دونم و این که من باید این کارو برای مادرم انجام بدم.

امروز کار مادرم گیر بود و نیاز به شارژ داشت و من هم نمی تونستم خط مبارک ایرانسلش رو براش شارژ کنم، پس این وظیفه خطیر رو سپردم دست پسرخاله، (من: پسرخاله که نون و نفت می گرفت!!! مث اینکه پسرخاله رفیق ما آپدیت شده، شارژم می گیره؛ شارژ بیگیرم؟!) پسرخاله هم شارژ رو خرید و داد دست خاله که همون مادر من باشه. مادر منم گفت که من یاد ندارم، خودت بی زحمت شارژ کن. پسرخاله هم با خونسردیشروع کرد به آموزش دادن این که چطور باید خط رو شارژ کرد!

اونجا بود که به خودم گفتم: هی دل غافل!..............................(نتیجه گیری رفیق قریب رو من از زبون خودم می گم، بیتره!!!)

خب آخه رفیق قریب من! آخه آدم بوق! هی و م..، هی و زهر...، این دیگه چه جور محبت احمقانه ایه که تو داری، یه بار مث آدم بشین به مادر مهربان طریقه شارژ کردن رو یاد بده؛ اصلا یه بار نه، ده بار، که اگه یه روزی کارش گیر بود، نخواد منت خلق الله رو بکشه، این طوری که بیشتر بی احترامی میشه بهش، برا خودت هم بدتره، ملت شهیدپرور میگن نیگاه، بچه نره قولشعرضه نداره یه کار ساده رو به مادرش یاد بده؛ یه بار یاد بده که اگه کارش گیر بود بتونه کار خودشو خودش راه بندازه، اما باقی موقع ها خودت این کارو براش انجام بده آقای وظیفه شناسِ نشناس! عقل ام خب چیزیه والا!

من: نتیجه گیریم رو حال کردین، تازه به احترام شما باهاش مؤدبانه صحبت کردم، اگه نه که بهش می گفتم . . . ، لا اله الا الله. خدایی ما هم بعضی وقتا محبتامون از صدتا دشمنی بتّره ها! والا.

خب اینم از حکایت پندآموز این رفیق قریب ما که یه نکته خوب امروز فهمید و ایشالله به کار ببنده و من و شما هم ایشالله مث آدم به هم محبت کنیم، مث چی؟ آدم. البت از رفیق قریب ما که بعیده آدم شدن، شما رو هم که من نمی دونم!!! من رو هم که شما نمی دونی!!!

پس نویس یا همون پی نوشت: نظر خود را درباره این حکایت پندآموز و نوع نگارش آن بیان فرمایید !!! 




طبقه بندی: اندیشه های بی مقدمه!،  ارمیا،  اجتماعی، 
برچسب ها: ارمیا، چرندیدها، رفیق قریب، حکایت، دست نویس، خودم نویس، خاطره،  
[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 12:16 ق.ظ ] [ ارمیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ


برادرها خواهرها عاشق شوید.
زندگی به عشق است.
مسلمان عاشق است.
عاشق خداست.

*********************

توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر برنمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!
درخت ها به من آموختند: فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پرغبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

فاضل نظری - اقلیت

*********************

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى؟!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات